گاهی جایی که هستم برای من نیست.
من میتونم اونجا نفس بکشم و بخوابم، تنها بهدلیل اینکه بهش عادت دارم. اما نمیخوام جایی زندگی کنم که عادت نگهم داشته.
میخوام جایی باشم و تصمیمی بگیرم که بتونم اسمش رو بذارم خونه و زندگی.
خونه و زندگی من صرفا نزدیک خانوادهم و دوستان دور و نزدیکم نیست. فرد اصلی اینمکان و موقعیت خاص، خودمم.
پس کوچ میکنم سمت چیزی که بتونم بیشتر و بهتر من رو کنار خودم داشته باشم.
تابستون من داره با تصویرسازی و طراحیهای متفاوت
فروپاشی روانی
دیدن گهگاهی غروب
رقصیدن زیر بارون موسمی
افزایش انعطافم تو یوگا
برگشتن اضطرابهای قدیمی
قرمز بودن ۲۴ساعته لپم از گرما
زدن تو گوش وسواس و کمالگرایی
چک کردن خارکها که دمباز و رطب شدن یا نه
پیادهروی زیر آسمون سپیدهدم
و انتظار برای تموم شدنش و برگشتن به تهران میگذره...
تابستون تو چطور؟
چقدر کم میآم اینجا! با اینکه وبلاگنویسی بهم حس امنیت میده...
داشتم به اینفکر میکردم الان که وسط امتحانهام و قشنگ دارم له میشم، بازم دلتنگ مدرسه نیستم و حاضر نیستم یکلحظه هم به اوندوران برگردم. حتی با وجود مشکلات صدبرابر بیشتری که دوران دانشجویی نسبت به دانشآموزی داره!
یهروز مفصل دربارهش مینویسم. :)
یکی بود مثل قیصر امینپور ازم میپرسید: حالت خوبه؟ بالت چطور؟
بالم خوبه! :)
چون هوا بارونیه و پس از مدتها کمی زیر بارون رقصیدم...
پ.ن: برای من سخته که وقتی دلیل درخشانی برای خوشحالی دارم، جارش نزنم. الان حس میکنم نمیتونم درست نفس بکشم؛ چون نمیتونم از حس الانم برای تمام افرادی که تو ذهنم هستن بگم، همهشون حضور ندارن.
دو هفتهست که آدرس "میم" رو گرفتم تا کتاب رو براش بفرستم؛ اما فقط جمعهها آزادم.
برای خوندنش لفت دادم و بعد هم اینطوری... :/
خب تبریک میگم که هم خودم و هم شرایط تو خراب کردن وجهم نقش داشتیم.
امیدوارم، الان آخرین هفته از کلاسهامون باشه. انقدر هی بدوبدو برگشتم خوابگاه و تو خواب و بیداری خودم رو برای فرداش آماده کردم که دارم از هم میپاشم. تا خرخره پر از کلاس و بیمارستانم؛ بعد کی اینجا تو کلاسها و کارگاههای مختلف هم شرکت میکنه؟ بله خود من که از خستگی تبدیل به زامبی شدم! :)
نیاز دارم یکروز تعطیل داشته باشم و فقط نقاشی بکشم و برقصم. (یعنی حتی اونروز خیالی رو هم نمیتونم بیشتر بخوابم؟/وقتی ذهنم تو استراحت کردن فقیره!)
دوستانم برای یلدا قصد دارن برن کافه، من دوست ندارم، ترجیح میدادم خوابگاه بمونم و آرامش داشته باشم تا اینکه برم تو یهمحیط تاریک پر سر و صدای پردود...از اونجایی که ما خانوادهایم و میخوام کنارشون باشم، امیدوارم نتونن میز رزرو کنن. :)
نیمهشب شد، به زارا گفتم یهآرزو کن...
خودم آرزو کردم برف بیاد.
فردا صبح، برای اولینبار دونههای برف روی مژههام نشستن.
بچهتر که بودم، اصلا فکرش رو نمیکردم که تو اینسن بتونم با دلتنگی انقدر دوست و صمیمی باشم.
دلتنگیم یکهماتاقی شلختهست که از رشتههای افکارم همچون میمون آویزون میشه؛ در آخر هم بهش میگم: «چایی میخوری برات بیارم؟»
چیزی که اینوسط بیشتر از همه اذیتم میکنه اینه که بهخاطر تحملم، برچسب "بیاحساس" بودن میخورم، اون هم منِ احساساتی!
خب حالا چیکار کنم؟
از هم بپاشم و تا چیزی شد پاشم برم خونه، چون دلتنگم؟
حوصله داری؟ :)