۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «طبیعت» ثبت شده است.

«داره برف می‌آد!»

ساعت ۱۷:۰۰ بود. نمی‌دونم مسیر ال شکل رو چطور پریدم. وقتی رفتم دم پنجره دونه‌های برف از بین شاخه‌های لخت چنار، تو حیاط‌خلوت فرود می‌اومدن.

بعد از ذوق اسبی و بغل کردن نرگس بابت بیدار کردنم، شیرکاکائویی درست کردم که مثل مال مامان نشد. باهم لیوان‌های غول‌مون رو برداشتیم و وقتی به حیاط رسیدیم، یک لایه‌ی خیلی نازک برف روی نیمکت‌ها رو پوشونده بود.

تا ترک کردن ابرها تو تاب نشستیم، با نیش‌های بازِ یخ‌زده شیرکاکائو‌ی ولرم خوردیم و گفتیم و گفتیم...

پس از چند ساعت ابرها‌ی بنفش برگشتن و الان کف حیاط به کیک نارگیلی تبدیل شده. :)

تا جناغ در کتاب فرو رفته بودم که به یک بارگی، همه جا پیش چشم‌هایم سیاه شد. در حالی که با خودم زمزمه می‌کردم من دیگر از تاریکی نمی‌ترسم، از تاریکی نمی‌ترسم، از تاریکی نمی‌ترسم؛ کورمال‌کورمال به حیاط رفتم. شرجی هوا همچو وزنه‌ای به نفس‌هایم آویزان شد. برق رفته بود و تا چشم کار می‌کرد، هیچ‌کدام از خانه‌ها سوی نوری نداشت.

آسمان صاف و بیدار بود و هلال نارنجی اول ماه از لابه‌لای پش‌های تیز نخل غروب می‌کرد.

با چشمانی تاریک به تالار برگشتم، بادزن حصیری را گذاشتم در آب تر شود و زیلوی تاخورده‌ی روی بشکه‌ی آب را برداشتم و حیران سیران در ایوان پهن کردم و همان جا دراز کشیدم. بادزن به آرامی در دستم می‌چرخید و خنکای نسیمش هوای داغ و مرطوب اطرافم را فراری می‌داد.

آسمان بالای سرم از ستاره جاراه نداشت؛ غلغله‌ی نور در تاریکی بود.

 

پ.ن: ۲۰ امرداد پارسال بود و من با خودم می‌گفتم هرسال همین‌موقع، همین آسمون و همین‌جا...