دیشب زده بود به سرم. البته بیشتر اوقاتم همین‌گونه است، زده است به سرم! از فرت خستگی زود خوابم برد و مثل هرزمان دیگری که سر شب خوابم می‌برد، طولی نکشید که پیش از بامداد بیدار شدم؛ با سردرد، تشنگی، کوفتگی و اندوه.

فکر کردم از اتاق بروم بیرون و در کتاب‌خانه سرم را گرم کنم. اما حوصله‌ نداشتم و همین‌جا غصه‌ام را خوردم.‌ نوشته‌های قدیمی‌‌ چند سال قبل را شخم زدم. آن سال‌ها اصفهان را دوست داشتم؛ اما الان آن شهر برای من خالی‌ است. وقتی کسی نباشد دست سرد آدم را بگیرد و در جیب کتش بگذارد، چطور می‌تواند در آنجا نفس بکشد؟

کتاب‌های قدیمی را فوت کردم‌. ارغنون را هنوز دارم، همچنین نرگس را. منظورم از هنوز این است که بقیه‌ی یادگاری‌های آن روزها را ندارم؛ روزهایی که ماه در گوشم ترانه می‌خواند. ولی مگر آدم کتاب را کنار می‌گذارد؟ آن هم شعر، مگر شعر به پایان می‌رسد؟ من دیوانه هستم، اما دیوانه‌ی نادان که نه!

امروز با خود وعده کردم شعر پنجم کتاب نرگس را بخوانم. شعر آن ماه گناه‌کار که تو بودی، ماه خجل، ماه خجل...

آذرشبی بود که خواب دیدم پشیمانی و اندوهگین. من اندوهت را نپذیرفتم، اما پیامم به گوشت نمی‌رسید. در روشنایی روز با خود می‌گفتم زهی خیال باطل.

بامدادی از دی رسید، باز آمدی گفتی متاسفی. من ترسیدم که نکند اصلا از آن خواب بیدار نشده باشم. با یک لایه لباس و پای برهنه به تراس رفتم. سرما، سرمای برف می‌توانست بیدارم کند. هیهات که این بار بیدار بودم؛ تو آمده بودی با صلدای بلند مرا ببوسی و مقداری اشک و تاسف در آغوشم گذاشتی.

۴