آدمی هیچوقت به جایی که بهش تعلق داره "نمیره"، بلکه "برمیگرده"
اما به جایی که بهش تعلق نداره و صرفا با دلیل اونجاست، میره؛ هربار فقط هی میره...
مانند روزهای جنگ، گوشیم را از حالت بیصدا در آوردهام که اگر خانواده و دوستان موفق شدند با من تماس بگیرند، تماسشان را از دست ندهم. البته آن روزها برقراری ارتباط آسانتر بود؛ شاید چون این روزها در اصل اهالی خانه به دنبال نان و دادی میگردند و نه مثل آن روزها مشتی همسایهی بیمحل به دنبال سیم و زری!
هرموقع با خانواده صحبت میکنم، غبطه میخورم که چرا آن جا نیستم که رگبار باران و شبنم گلها را از نزدیک ببینم؟
مامان میداند من فعلا نمیتوانم به خانه برگردم و مدام میگوید اگر اینجا بودی از دل باران بیرون نمیآمدی و از یک سو به نورا اصرار میکند که برای مدتی برگردند جنوب، آبجیخانوم هم از من میپرسد: «نمیتوانی چندروزی بیایی شیراز؟» و در نهایت هیچکداممان به جایی برنمیگردیم و تماسهای بعدی و همین صحبتهای "حواسوت اَ خوت به".
البته من بسیار دلتنگ هردوجا هستم. امیدوارم این گرد غم مانع از باز کردن گرهی دلتنگی نشود.
از آخرینباری که در روزهای پایانی اسفند، سر صبح همه را کنار بساط پیکنیک قال گذاشتم، پی قارچهای چینخوردهی گلبهی را گرفتم و خودم را روی تختهسنگ گلسنگزدهای رها کردم، چهارسال میگذرد.
اگر من و دنیا همت کنیم، میتوانم پایان این زمستان چند روزی خانه باشم و مشغول به همان کارهای همیشگی اسفند و فروردین: گشت و گذار هرروزه در کوه و دشت و تماشای غروب از کوچهی کوتاه کنار خانه که سرش به آفتاب میرسد...
تا جناغ در کتاب فرو رفته بودم که به یک بارگی، همه جا پیش چشمهایم سیاه شد. در حالی که با خودم زمزمه میکردم من دیگر از تاریکی نمیترسم، از تاریکی نمیترسم، از تاریکی نمیترسم؛ کورمالکورمال به حیاط رفتم. شرجی هوا همچو وزنهای به نفسهایم آویزان شد. برق رفته بود و تا چشم کار میکرد، هیچکدام از خانهها سوی نوری نداشت.
آسمان صاف و بیدار بود و هلال نارنجی اول ماه از لابهلای پشهای تیز نخل غروب میکرد.
با چشمانی تاریک به تالار برگشتم، بادزن حصیری را گذاشتم در آب تر شود و زیلوی تاخوردهی روی بشکهی آب را برداشتم و حیران سیران در ایوان پهن کردم و همان جا دراز کشیدم. بادزن به آرامی در دستم میچرخید و خنکای نسیمش هوای داغ و مرطوب اطرافم را فراری میداد.
آسمان بالای سرم از ستاره جاراه نداشت؛ غلغلهی نور در تاریکی بود.
پ.ن: ۲۰ امرداد پارسال بود و من با خودم میگفتم هرسال همینموقع، همین آسمون و همینجا...
تو این مدت، آشوب بودم
قبل اومدن به تهران کاملا بابت اسکان، اضطراب داشتم
در حدی که وسوسه میشدم به یکی از دوستها پیام بدم با پرداخت اجاره چند روز پیشش بمونم
اما مقاومت کردم، نمیدونم مقاومت یا لجبازی؟ چون نمیخوام کسی جور من رو بکشه، حتی اگر از نظرشون جور کشیدن نباشه...
بعد از اون، روز اولی که رسیدم خوابگاه (خوابگاه خودمون نبود)، رفتم یه اتاق گرفتم که با دوتا هم اتاقیهام باهم باشیم و غریبی کمتر اذیتمون کنه، فقط یک اتاق با این ظرفیت خالی داشت.
خلاصه اسامی رو دادم و رفتم بالا، برای اولین بار تو تهران احساس غربت دور و برم رو پر کرد. درباره اینجا، هیچوقت پیش نیومده بود که با خودم بگم من دلم نمیخواد اینجا باشم!
من اصلا احساس خوبی نداشتم، جوری که نمیتونستم جلوی اشکهام رو بگیرم، تقریبا نفهمیدم تختم رو چطور چیدم...تختم؟ معلومه که تخت من نبود، فقط یک هفته قرار بود اونجا ساکن باشم و اونجا خوابگاه و اتاق من نبود، یک هفته در بهترین حالت!
یک هفتهای که اندازه چندماه گذشت...و تموم شد.
ما برگشتیم خوابگاه خودمون، اما همچنان نه اتاق خودم، اما باز هم خوابگاه خودمونه...
در بهترین حالت، یک هفته دیگه میتونیم بریم اتاق خودمون...
اما اگر خوابگاه قبلی هم بودم، باز بهتر از این بود که نیام تهران
خیلی بهتر از این بود که لار و شیراز بمونم
آدمها واقعا چیکار میکنن؟ :)
من به دیوارها و آدمهاست که جایی میمونم، که اونجا رو غریب نمیدونم
من اینجا غریب نیستم
و چه حیف که دوسهنفر تهران نیستن
اگر بودن، اینجا یه خونه بزرگ میشد
اما من با خونه کوچک هم خوشحالم
مهم خونهست
بچهتر که بودم، اصلا فکرش رو نمیکردم که تو اینسن بتونم با دلتنگی انقدر دوست و صمیمی باشم.
دلتنگیم یکهماتاقی شلختهست که از رشتههای افکارم همچون میمون آویزون میشه؛ در آخر هم بهش میگم: «چایی میخوری برات بیارم؟»
چیزی که اینوسط بیشتر از همه اذیتم میکنه اینه که بهخاطر تحملم، برچسب "بیاحساس" بودن میخورم، اون هم منِ احساساتی!
خب حالا چیکار کنم؟
از هم بپاشم و تا چیزی شد پاشم برم خونه، چون دلتنگم؟
حوصله داری؟ :)

