گونههایم منجمد شدهاند. شال جگوار را دور گردنم میپیچد. دستش را در جیب فرو برده و آیکاسش را بیرون میآورد: «میکشی؟» برف را از دستکش سیاهش میتکانم و میگویم: «نه، همینطوری هم قسطی نفس میکشم.» به قول مامان، همهشان یک زهرمارند. چشمهایش متعجب میشوند: «قسطی چطوریه؟» مانند اژدهایی یک حلقه از بخارْ دور خودم ها میکنم و به حرکات براونی ذرات ریز یخ خیره میشوم. نمیخواهم توضیح دهم. اصلا همین توضیح و تفسیر دربارهی نفستنگی، نفسم را تنگتر میکند. حالا میفهمم چرا برخی بیماریشان را مخفی میکنند، خب حوصله ندارند. چون اضطرابی که در سر نشسته، پاهای بدقوارهاش را در گلو دراز میکند، خاک کفشش را در ریه میتکاند و مقدمات سرفههای بیشتر را فراهم میکند. با شکیبایی نگاهش میکنم: «اینطوریه که اگر هوا سرد بشه، دود بخوره بهم، بوی تندی بشنوم، مضطرب بشم و فلان و بیسار، دیگه ریهم رو به خاموشی میره؛ بهش میگن آسم آلرژیک.» با شیطنت نگاهم میکند: «یعنی چند وقت دیگه زندهای؟» دوتایی میخندیم. خیالم آسوده میشود، اما چندان خوشم نمیآید کسی بیاید و با چیزی که زنده بودن را برایم نصفهنیمه کرده شوخی کند. از او دور میشوم: «نمیدونم، هرچی کمتر بهتر!» آن سیگار سه سانتیش را در جیب میگذارد، بساط مسخرهبازیش را جمع میکند و سعی میکند عاقل باشد. میگوید: «کی فهمیدی آسمه؟» که ای کاش سعی نمیکرد! در فاصلهی پنج قدمیش میایستم، برمیگردم و به او خیره میشوم. کی فهمیدم؟ پس از اینکه درآمدم را جمع کردم و لاکوتا خریدم. میخواستم فلوت سرخپوستی یاد بگیرم؛ چون جادویی است، صدای طبیعت دارد، چون... دیگر مهم نیست. آب چاه در زمستان، مزرعه را مهآلود میکند. او همچنان منتظر است. با نگاهی بخار گرفته برمیگردم و به راهم ادامه میدهم: «پارسال»