۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آزادی» ثبت شده است.

زندگیِ بین مرگی واژه‌ی دومه‌درازی بود که چهارسال قبل آفریدمش. زمستان بود، با هما قرار داشتم، پس از بغل‌ها و کمی صحبت، پیشنهاد داد سری به ادکلن‌ها بزنیم. پس از چندسال باز رایحه‌ی خنک و کم‌شیرین آشنایی به ته دلم چنگ زد. بویی که یادآور روز‌ها و حتی ثانیه‌های دل‌چسب در میان دنیادنیا سیاهی بود. اما من دیگر از آن بو خوشم نمی‌آمد. دوره‌‌اش در زندگی من به سر آمده بود و عمر خودش را کرده بود. با این حال خریدم‌ش. نواری از کنفی دور گردنش گره زدم و روی تکه کاغذ ابری آویزان از آن نوشتم "زندگی بین مرگی آسمان" و سپردمش به دست فردی که عزیز بود و او خود نیز زندگی بین مرگی دیگری بود.

این روز‌ها که جلادها‌ی بلندگو به‌ دست گرد مرگ را همه جا پاشیده‌اند و اندوه مانند سوز زاگرس در وجودمان ریشه دوانده، تصمیم گرفتم باز کمی زندگی برای خودم بسازم. فرداروزی که آزادی بیاید و ما را در آغوش کشد، برایت از زندگی‌های بین مرگی این روزهایم خواهم گفت.

از این فاصله کجی‌شان هموارتر است. دستم را دور می‌گیرم، روبه‌روی دریچه. نه؛ بند آخر انگشت‌هایم کج‌تر هستند!

مداد را از دهانم بیرون می‌کشد، دفتر را می‌چرخاند، کنجکاوی می‌کند که چرا برای دی‌ماه‌م صفحه‌ی ارزیابی نگذاشته‌ام؛ ارزیابی روزهای قیرگون.

شاعر می‌گوید از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن

می‌خندند، تا کی می‌توانم این خنده را ببینم؟ بال می‌زند و روی میز می‌نشیند. چرک‌نویس سیاه‌شده را از زیر دستم بیرون می‌کشد.

سرم را به دریچه‌ی سرد می‌چسبانم، آسمان نیلی است. به اجبار به کپه‌ی برف سفت‌شده‌ی کنار تاب خیره می‌شوم تا نگاهش را نبینم و نمی‌بینم. صدای نگاهش را می‌شنوم که گوشم را سرزنش می‌کند، بوی تلخش به ته زبانم می‌رسد...

ناگهان کاغذ بیچاره در هوا رقص بلاتکلیف می‌کند

بهمن که نیامده است بنیاد مکن

به گمانم فریاد بود...

آوازگویان می‌گوید اما تو می‌خواهی بنیاد کنی!

نه این آواز نیست، شروه است! چرا شروه‌‌هایت را با خود به امروز آورده‌ای؟

چون امروز سیاه است.

فردا چه رنگی است؟

تو می‌خواهی بروی، فردا هم سیاه است.

جای کجی‌ها در بالابلندی نیست؛ یک روزی آوار می‌شوند. انگشت‌هایم را تا بند آخر از سرش برمی‌دارم و در آغوش می‌گیرم‌ش.

لبه‌ی گلدان نرگس‌هایی که برایم آورده، می‌نشیند. باز همه چیز را یادآوری می‌کند. اگر بروی من تنها می‌شوم.

می‌دانم تنها می‌شود، اما تنهای تنها نه

غیظش می‌گیرد و می‌درخشد. هلال ماه از شاخه‌ی شاتوت آویزان می‌شود. با آن آدم‌ها؟ آن‌ها حس تعلقی به ما ندارند.

می‌دانم که غریبه‌اند، اما غریبه‌ی غریبه هم نه

غریبه‌ی آشنا؟

بیشتر آشنای غریبه...

هلال ماه پرواز می‌کند و دور حیاط می‌چرخد. مهی روی حوض را می‌پوشاند. سرانگشتی مه را هم می‌زنم...

زمزمه می‌کند بیش از این آشوب به پا نکن. از نوک انگشت‌هایم به سمت بند‌‌های کج می‌خزد و جای خالی مداد را پر می‌کند. همراهت می‌آیم.

تو به پایان نرسیده‌ای

یک روز پیدایت می‌کنم

کدام روز؟

پگاه روزی که دی نیست

گاهی جایی که هستم برای من نیست.
من می‌تونم اونجا نفس بکشم و بخوابم، تنها به‌دلیل اینکه به‌ش عادت دارم. اما نمی‌خوام جایی زندگی کنم که عادت نگه‌م داشته.
می‌خوام جایی باشم و تصمیمی بگیرم که بتونم اسمش رو بذارم خونه و زندگی.
خونه و زندگی من صرفا نزدیک خانواده‌م و دوستان دور و نزدیکم نیست. فرد اصلی این‌مکان و موقعیت خاص، خودمم.
پس کوچ می‌کنم سمت چیزی که بتونم بیشتر و بهتر من رو کنار خودم داشته باشم.