۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «برف» ثبت شده است.

«داره برف می‌آد!»

ساعت ۱۷:۰۰ بود. نمی‌دونم مسیر ال شکل رو چطور پریدم. وقتی رفتم دم پنجره دونه‌های برف از بین شاخه‌های لخت چنار، تو حیاط‌خلوت فرود می‌اومدن.

بعد از ذوق اسبی و بغل کردن نرگس بابت بیدار کردنم، شیرکاکائویی درست کردم که مثل مال مامان نشد. باهم لیوان‌های غول‌مون رو برداشتیم و وقتی به حیاط رسیدیم، یک لایه‌ی خیلی نازک برف روی نیمکت‌ها رو پوشونده بود.

تا ترک کردن ابرها تو تاب نشستیم، با نیش‌های بازِ یخ‌زده شیرکاکائو‌ی ولرم خوردیم و گفتیم و گفتیم...

پس از چند ساعت ابرها‌ی بنفش برگشتن و الان کف حیاط به کیک نارگیلی تبدیل شده. :)

نیمه‌شب شد، به زارا گفتم یه‌آرزو کن...

خودم آرزو کردم برف بیاد.

فردا صبح، برای اولین‌بار دونه‌های برف روی مژه‌هام نشستن.