مانند روزهای جنگ، گوشی‌م را از حالت بی‌صدا در آورده‌ام که اگر خانواده و دوستان موفق شدند با من تماس بگیرند، تماس‌شان را از دست ندهم. البته آن روزها برقراری ارتباط آسان‌تر بود؛ شاید چون این روزها در اصل اهالی خانه به دنبال نان و دادی می‌گردند و نه مثل آن روزها مشتی همسایه‌ی بی‌محل به دنبال سیم و زری!

هرموقع با خانواده صحبت می‌کنم، غبطه می‌خورم که چرا آن جا نیستم که رگبار باران و شبنم گل‌ها را از نزدیک ببینم؟

مامان می‌داند من فعلا نمی‌توانم به خانه برگردم و مدام می‌گوید اگر اینجا بودی از دل باران بیرون نمی‌آمدی و از یک سو به نورا اصرار می‌کند که برای مدتی برگردند جنوب، آبجی‌خانوم هم از من می‌پرسد: «نمی‌‌توانی چندروزی بیایی شیراز؟» و در نهایت هیچ‌کدام‌مان به جایی برنمی‌گردیم و تماس‌های بعدی و همین صحبت‌های "حواسوت اَ خوت به".

البته من بسیار دلتنگ هردوجا هستم. امیدوارم این گرد غم مانع از باز کردن گره‌ی دلتنگی نشود.

از آخرین‌باری که در روزهای پایانی اسفند، سر صبح همه را کنار بساط پیک‌نیک قال گذاشتم، پی قارچ‌های چین‌خورده‌ی گلبهی را گرفتم و خودم را روی تخته‌سنگ گل‌سنگ‌زده‌ای رها کردم، چهارسال می‌گذرد.

اگر من و دنیا همت کنیم، می‌توانم پایان این زمستان چند روزی خانه باشم و مشغول به همان کارهای همیشگی اسفند و فروردین: گشت و گذار هرروزه در کوه و دشت و تماشای غروب از کوچه‌‌ی کوتاه کنار خانه که سرش به آفتاب می‌رسد...

۵