یکی از همسایه‌های ساختمان کوچه‌ی بن‌بست "ای ایران" می‌نوازد. پنجره را باز می‌کنم اما نمی‌توانم ببینمش. تنها یک پنجره‌ی باز می‌بینم. نوای "یار دبستانی من" از لابه‌لای شاخه‌های چنار به داخل اتاق می‌خزد.

این روزها صادق هدایت شده نقل مجلس ما، چون نسا دارد بوف کور می‌خواند.

صدای "سلطان قلب‌ها" در اتاق پیچیده. یکی از همسایه‌ها تشویق می‌کند. باز می‌روم دم پنجره، هوای سردی در صورتم می‌پیچد. پنجره‌های بیشتری باز شده‌اند. دختری می‌گوید: «باز "ای ایران" بنواز...»

نسا هر بندبندی که از کتاب می‌خواند، می‌پرسد: «قبلا هم توی کتابش همینطوری بود؟» و من می‌گویم: «فراموش کرده‌ام.»

نرگس پنجره‌ را در دروازه می‌کند و اتاق کاملا سرد می‌شود. در هودی‌ام فرو می‌روم، در خودم فرو می‌روم، در خیال فرو می‌روم و ناگهان همسایه به آرشه جان می‌دهد و شروع می‌کند به نواختن هر نت بلندی و باز به خود باز می‌گردم، به این من ‌بی‌فروغ. شعله‌ی امید من شده مثل شعله‌ی چراغ علاالدین قدیمی و شیشه شکسته، به پت‌پت افتاده، امروز و فرداست که خاموش شود.

نسا اعتراض می‌کند: «من باید بدون سانسورش رو بخونم.» نرگس تعجب می‌کند: «مگه بدون سانسور نیست؟ پس چطور همدیگه رو بوسیدن؟» جواب می‌دهم: «بوسه که ملاک نیست...» می‌پرسد: «پس چی باید باشه؟» می‌گویم: «خب مثلا عوض نکردن ماجرا!»

۷