امروز رفته بودم مصاحبهی کاری. درحالی که منتظر مدیر مجموعه بودم، در ذهن از خود پرسیدم: «دغدغهت چیه؟» و خودم جواب دادم: «هنوز برای کیف لوازم آرایشی جدیدم اسم نذاشتم.» یک آقای سبیل استالینی در مغزم با چکش محکم کوبید روی میز و فریاد کشید: «غیــــر قابل قبــــوله!» از این آدمهایی که صدایشان را بالا میبرند خوشم نمیآید. با تصور "حواله کردن دمپایی خیس به سمت دهانش" خودم را آرام کردم. معترضانه برخاستم: «چرا قابل قبول نیست آقا؟ میدونی چه سخته برای کیف لوازم آرایشی بقیه اسم بذاری و مال خودت بینام و نشون باشه؟ کاش میفهمیدی چقدر ناراحت کنندهست بقیه با اسم کومولوس مخالفت کنن.» چکشش را گذاشت روی میز و با دستی زیر چانه شروع به تفکر کرد، فکر کردنش صدای زنبور میداد: «کومولوس یعنی چی؟» ابروهایم جنبیدند. این جماعت از آب و هوا هم سر در نمیآورد؟ پاسخ دادم: «یک ابره، همون ابرهایی که ابرتر از بقیهی ابرها هستن.»
«سلام خانم...»
جریان فکرها مانند فنر از کلهی شلوغم بیرون زد، مدیر مجموعه آمده بود. شق و رق ایستادم: «سلام، روزتون بخیر.» و با اینکه به طور شفافی مشخصات شناسنامهای_بهجز کد ملیم را میدانست، دوباره خودم را معرفی کردم و ادامهی ماجرا بیرون از مغزم و توسط یکی از شخصیتهای آسمان رقم خورد. اما کاش چندتار از سبیل آن قاضی را با خود میآوردم و میچسباندم روی سر آقای مدیر...
به طور کلی خوب پیش رفت. محیط و شرایط خوب، آدمهای معقول و مدیری که زیاد نمایشی نبود. من همت خودم را تقدیم کردم، اگر دنیا هم همت خودش را پیشکش کند، میتوانم برنامهی قبض روح کنندهای که در ذهن دارم را عملی کنم؛ قبض روح آسمان.
ابر مورد علاقه ی من ابر های کومولونیمبوس هست :>>>