۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تنهایی» ثبت شده است.

پس از سالیان سال دست و پنجه نرم کردن با احساسات گوناگون،‌ الان می‌دونم که وقتی حالم خوب نیست و نیاز به تنهایی دارم، درواقع نباید تنها بمونم.
چون من همینطوریش هم آدم درونگرایی‌ام و درون خودم فرو رفته‌م! اون‌وقت اگر با حال بد تنها بمونم و مثلا پیاده‌روی نرم، دیگه سخت می‌شه از اون حالت بیرون بیام و درواقع تو تاریکی گم می‌شم.

 

این روزها، اون یه ذره آسمون قوی‌ای که گه‌گاهی فراموشش می‌کنم رو بابت رها نکردنم، باید در آغوش بگیرم...

سلام
هربار به خودم قول می‌دم زودبه‌زود بیام اینجا و باز فقط می‌آم سک‌سک می‌کنم و می‌رم...
من در حال بزرگ شدنم...
یک پروسه برای آذرماهم درنظر گرفتم که باعث می‌شه خیلی از کارها رو به تنهایی یا مستقلانه‌تر انجام بدم.
مثل ورزش، مسافرت، خرید، درس خوندن، بیان و حل مسائل...
فکر نمی‌کنم بتونم همه‌ش رو تا پایان ماه تمام و کمال انجام بدم، اما از اینکه این برنامه رو آغاز کردم خوش‌حالم. :)

البته درکل آدم وابسته‌ای نیستم، اما با خودم گفتم اگر تنهاتر بشم، چه شکلی می‌شم؟

متوجه شدم، بزرگ بودن یک‌مکان به‌معنای این نیست که ماهم اونجا، جامون می‌شه. :)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

تا وقتی که به غباری بین ستاره‌ها تبدیل بشم، چند بار دیگه باید گرد مرگ رو از لباس زندگی‌م بتکونم؟