ما کلکسیونر بودیم. البته مامان ترجیح می‌داد بگوید "آشغال‌جمع‌کن". من و نورا هربار اعتراض می‌کردیم که: «این‌ها آشغال نیستن!» و وقتی مامان می‌پرسید: «خب به چه دردی می‌خورن؟» سر در گریبان و با ابرو‌های بالارفته فقط به یکدیگر نگاه می‌کردیم. آهن‌ربا، صدف و قوطی‌های فلزی که داخل‌شان قاصدک، سوسک و پروانه‌ی مرده باشد، به چه دردی می‌خورند؟ آفرین، به درد نگه داشتن. البته نه سوسک حمام، بلکه کفشدوزک و سوسک تق‌زنک.

به یکدیگر قول انگشتی نداده بودیم، اما استخراج آهن‌ربا باید دونفری انجام می‌شد. در یک پسین داغ تابستانی، نورا این قانون نانوشته را زیر پا گذاشت و من از دور با قلوه‌سنگی پس کله‌ش را هدف قرار دادم. دیگر آن کار زشتش را تکرار نکرد و متعاقبا من هم دیگر این کار زشت را تکرار نکردم. با آبجی آن یخچال لکنته‌های داخل مغازه‌ی بابا که بدنه‌ش دیگر به درد نمی‌خورد را شکار می‌کردیم و آهن‌ربایشان را در می‌آوردیم. قانون این بود که چاقو دست نورا باشد؛ چون خواهر بزرگتر بود، البته هنوز هم بزرگتر است. بابا هم آهن‌ربای دم و دستگاه‌های دیگر را می‌گذاشت کف دستمان و توضیح می‌داد: «این مال انجین فلانه، برای بره‌هام.» آبجی ذوق‌زده می‌شد و منِ ساده اعتراض می‌کردم: «مگه ما بچه‌ی گوسفندیم که بره باشیم؟» بابا می‌خندید و می‌گفت: «نه ببم‌جان، بره یعنی بچه‌ی عزیزم.»

گاهی انجین‌ها را با خود به خانه می‌آورد و عایق کت و کلفت را گوشه‌ای پهن می‌کرد و با قیچی بزرگی که بوی گریس می‌داد، نوار‌های عایقی می‌برید و ساعت‌ها به سیم‌پیچی مشغول می‌شد. من از صدای عایق خوشم می‌آمد، صدای مواجی داشت. کنار بابا می‌نشستم و به سیم‌های مسی که به نازکی مو بودند نگاه می‌کردم. یک روز تصمیم گرفتم با سیم‌ها برای خودم دستبند درست کنم. مامان فهمید و شیون کنان سیم‌ها را جمع کرد. اگر می‌گذاشت من دستبندم را درست کنم، حداقل پانزده سال زودتر می‌فهمیدم که به مس حساسیت دارم. یک روز اعلام کردم که می‌خواهم با سیم لحیم برای خودم چیزی بسازم. تصور می‌کردم اگر یک مشت سیم لحیم مچاله داشته باشم، تبدیل به خمیر نقره می‌‌شود و می‌توانم کارهای شگفت‌انگیزی انجام دهم. چون خیلی نرم و انعطاف‌پذیر بود. اما بابا با گفتن: «سیم لحیم که اسباب‌بازی نیست.» از تولید خمیر نقره‌ای جلوگیری کرد و در عوض بهم اجازه داد موقع لحیم‌کاری من سیم را نگه‌دارم؛ راستش وحشتناک‌تر از نگهداشتن چراغ قوه بود! اما من شیفته‌ی کارهای وحشتناک بودم. به همین دلیل مشتاقانه به داستان‌های ترسناک خاله وسطی گوش می‌دادم که می‌گفت: «ننه مریم شب‌ها می‌آد روی پشت بوم و بچه‌هایی که فضولی می‌کنن رو با خودش می‌بره.» و ننه مریم را زنی بسیار طولانی توصیف می‌کرد که می‌توانست سه دور دور خانه‌مان دراز بکشد؛ به گمانم استخوان نداشت. البته همیشه هم حرف‌های ترسناک نمی‌زد، بیشتر وقت‌ها داستان‌های شیرین یا خاطرات بچگی و نوجوانی‌شان را می‌گفت که در یکی‌ش موهای مادرم را کشیده بود. اما من یادم نمی‌آمد موهای نورا را کشیده‌‌ باشم، بیشتر خوراکی‌هایش را می‌خوردم. در یکی از عکس‌ها روی شکم نورا نشسته‌‌ام و در حالی که آبنباتش را به غارت برده‌ام، پیروزمندانه به دوربین نگاه می‌کنم. نورا هم چندان ناراضی به نظر نمی‌رسد، با دو کیلومتر خط خنده و دندان‌های خرگوشی به من نگاه می‌کند.

من هم بعدا صاحب یک جفت دندان خرگوشی شدم که باب میل دختر خاله بزرگه نبود. چون بارها بهم گفت: «دندون‌هات خیلی سفید و تو چشمه.» تو چشم را مطمئن نبودم اما تو دست و پا را چرا! یک غروب که بابا داشت نماز می‌خواند، من همچون پرپروک دورش می‌چرخیدم و می‌خندیدم، تا اینکه سرم گیج رفت و با دیوار یکی شدم. جای یک جفت دندان خرگوشی تا همین دو ماه قبل که خانه‌های قدیمی را تخریب کردند، روی دیوار زیر طاقچه باقی مانده بود. از خودم فسیل به جا گذاشته بودم. از آن موقع تا همین چندسال قبل سعی می‌کردم در عکس‌ها نیشخند نزنم. نورا هزاربار به من گفت: «لبخند دندون‌نمات خیلی قشنگه.» اما شانزده سال طول کشید تا حرفش را باور کنم.

باهم می‌رفتیم در اتاق پشتی و با تشک و بالش‌ها سرسره درست می‌کردیم و از آن‌بالا شیرجه می‌زدیم. گاهی هم تفنگ بازی می‌کردیم. من مسلسل سبزی داشتم که با کشیدن ماشه صدای "فایر فایر ت ت ت ت" از حلقش بیرون می‌آمد. با آن به جنگ نورا می‌رفتم. با صدای گوش‌خراش مسلسلم او را به دیار باقی روانه می‌کردم و دوباره از اول زنده می‌شد. در جنگ‌های مسالمت‌آمیز زیر لباسمان ملافه می‌گذاشتیم و نبرد شکمی راه می‌انداختیم که معمولا من از شدت خنده شکست می‌خوردم. هروقت هم از بپربپر خسته می‌شدیم می‌رفتیم آتاری سگا را به تلویزیون وصل می‌کردیم و لوک خوش‌شانس بازی می‌کردیم، یا بازی‌های دیگر. من از مرحله‌ی چهارم سونیک خوشم نمی‌آمد، همان که باید حباب می‌خورد. نورا همیشه آن مرحله را برای من برنده می‌شد. گاهی که مجبور بودیم سر و صدا نکنیم یا خودمان نای جنگولک‌بازی نداشتیم، روی زمین دراز می‌کشیدیم، کف پاهای سردمان با به هم می‌چسباندیم و پای یک‌دیگر را هل می‌دادیم. هرکه زودتر پایش رها می‌شد، بازنده بود.

کمی که بزرگتر شدم، ساختن خانه‌ی جدید وسط حیاط درندشت‌مان تمام شد و اسباب‌کشی‌ای به فاصله‌ی یک متر انجام دادیم، بابا با یک دستگاه DVD به خانه آمد. پس از مدتی من هرروز و هرروز داشتم انیمیشن "سگ‌ها به بهشت می‌روند" را می‌دیدم. از داخل سک‌سک هزارتومانی نسیبم شده بود. آن موقع تصمیم گرفتم وقتی بزرگ شدم اسم سگم را بگذارم "چارلی" اما یادم آمد که چارلی می‌میرد و من دوست ندارم سگم بمیرد. پس از انتخاب نام برای سگ دست برداشتم و به جایش نام گربه انتخاب کردم. حتی در انتخاب نام هم کلکسیونر بودم. از جایی به بعد، دیگر سطح آهنی اضافی برای چسباندن آهن‌رباهایمان نداشتیم. نورا روی آورد به جمع کردن پوستر و من روی آوردم به جمع کردن پوست شکلات و آبنبات. مامان می‌گفت: «دختر عموت به موهاش شکلات چسبونده بوده و مورچه‌ها سر و صورتش رو خوردن.» منظورش از "خوردن" گاز گرفتن بود و من دوست نداشتم مورچه‌ها گازم بگیرند. بنابراین تمام پوست آبنبات‌ها را شستم و گذاشتم روی تخت آهنی داخل حیاط که خشک شوند؛ اما همه‌شان را باد برد. با ناراحتی روی آوردم به جمع کردن سنگ. شیفته‌ی سنگ‌های کریستالی، چندرنگ، آذری و نمکی بودم. برای سیزده‌به‌دری رفته بودیم گنبد‌نمکی. همه جا برق‌برقی بود و من یک پلاستیک گنده سنگ جمع کرده بودم که با خودم بیاورم خانه، اما مامان دم در ماشین همه‌ش را خالی کرد و گفت: «آدم این همه سنگ از طبیعت برنمی‌داره! ما که زمین خدا رو نخریدیم.» مصرانه خواهش کردم: «آدم می‌تونه یک‌دونه برداره؟» اما انگار آدم یک دانه سنگ برق‌برقی را نیز نمی‌توانست بردارد. در عوض وقتی بابا می‌رفت کوه اگر سنگ جالبی می‌دید برایم می‌آورد، یا اگر گیاه جالب و جدیدی به تورش می‌خورد، یا گیاه‌های قدیمی مورد علاقه‌م مانند گل گوهری. بابا همیشه باید حواسش می‌بود که موقع بیرون رفتن از خانه گل‌های مصنوعی یا طبیعی لای موهایش نباشند. چون من و نورا در پسین‌های گرم، شرجی، خنک، بادی، ابری و ... که مامان چرت می‌زد، در حیاط آنوری مشغول جمع کردن گل و دسته‌گل بودیم و بعضی‌هایش را به دستان مامان و موهای بابا تقدیم می‌کردیم‌. البته من این عادت جمع کردن گل را تا سه_چهار سال قبل حفظ کرده بودم و آخرین دسته‌گل بابونه‌ای‌م را در جای شیشه‌ای نسکافه‌ی کلاسیک نگه‌ داشته‌ام. همان قهوه‌ای که بابا همیشه عاشقش بود اما با نسکافه‌‌ی گلد جایگزینش کرد.

نورا همیشه رمان می‌خواند، از آن رمان‌های عاشقانه‌ی جگرسوز. اما من هنوز سواد درست و حسابی‌ای برای خواندن نداشتم و در حالی که مامان سعی می‌کرد تلفظ واژه‌ها را به من یاد بدهد، او برایم کتاب می‌خرید؛ شاهزاده خانم موطلایی، گوزن سفید و ... . اولین واژه‌هایی که خودم توانستم تنهایی بخوانم، الیور توئیست بود که Olior تلفظ می‌کردم؛ آن هم در کتاب قرمز بزرگی که کلی از داستان‌های مشهور جهان داخلش بود و پشت جلدش نوشته بود: «۱۰۰ تومان!». قبلش بیشتر بابا برایم قصه‌های بهلول و ملانصرالدین را تعریف می‌کرد یا خاله وسطی برایمان روایت‌های واقعی شرح می‌داد. بزرگ‌تر که شدم همه می‌گفتند من خیلی شبیه خاله وسطی‌ام، هم ظاهری و هم گفتاری. اما وقتی به اندازه‌ی او قد بلند نشدم، بال و پر همه کمی غمگین و خمیده شد. در نهایت من شبیه مامان شدم. با این وجود همراه با نورا به جمع کردن کتاب‌ها ادامه دادیم. البته به قول احمد اکبرپور کتاب‌خر بودیم، نه کتاب‌بَر! تا اینکه راه و رسمم از واژه‌هایی که نورا به من نشان می‌داد کمی جدا شد و هم‌زمان با آن، بابا پشت دوچرخه‌ی بدون کمکی‌ام را رها کرد و من جیغ‌کشان سر از کهکشان در آوردم.

 

غرض از در هم تنیدن ده‌من واژه این است که به‌خاطر وضعیت اینترنت، دستم از فهرست آهنگ‌های موردعلاقه‌م در تلگرام کوتاه شده است. با خود گفتم جست‌و‌جویی کنم که آهنگ "آبنبات" ابراهیم منصفی پخش شد؛ سپس "رامی" با آن صدای غم‌‌دار و گیتار آرامش در گوشم زمزمه کرد:

"آی آبنبات، آی کُندُروک، آی قرص نعنا، پرپروک

دستوم بگیر تا پا بشوم، با خوبیت آشنا بشوم"

و دوران کودکی را برایم زنده کرد؛ وقتی که جز من و نورا کسی نبود و او با وجود بزرگتر بودن، آدم‌بزرگ نبود...

 

پ.ن۱: نورا کتاب‌های فیزیک و آسترونومی نمی‌خونه. اما وقتی دستش به کتاب‌خونه‌ی من می‌رسه، از این ژانر، کتاب بزرگ "دایره المعارف مصور فضا/سایان" رو برمی‌داره و آروم ورق می‌زنه؛ چون پر از تصویره. در عوض من مطالب بقیه‌ی کتاب‌هایی که تصویر ندارن رو انقدر براش توضیح می‌دم که می‌گه: «خب به نظرم بریم یه چیزی بخوریم و نگاهی به آسمون بندازیم.»

پ.ن۲: هنوز کنسول سگا جنسیس رو دارم. :)

۵