تا جناغ در کتاب فرو رفته بودم که به یک بارگی، همه جا پیش چشم‌هایم سیاه شد. در حالی که با خودم زمزمه می‌کردم من دیگر از تاریکی نمی‌ترسم، از تاریکی نمی‌ترسم، از تاریکی نمی‌ترسم؛ کورمال‌کورمال به حیاط رفتم. شرجی هوا همچو وزنه‌ای به نفس‌هایم آویزان شد. برق رفته بود و تا چشم کار می‌کرد، هیچ‌کدام از خانه‌ها سوی نوری نداشت.

آسمان صاف و بیدار بود و هلال نارنجی اول ماه از لابه‌لای پش‌های تیز نخل غروب می‌کرد.

با چشمانی تاریک به تالار برگشتم، بادزن حصیری را گذاشتم در آب تر شود و زیلوی تاخورده‌ی روی بشکه‌ی آب را برداشتم و حیران سیران در ایوان پهن کردم و همان جا دراز کشیدم. بادزن به آرامی در دستم می‌چرخید و خنکای نسیمش هوای داغ و مرطوب اطرافم را فراری می‌داد.

آسمان بالای سرم از ستاره جاراه نداشت؛ غلغله‌ی نور در تاریکی بود.

 

پ.ن: ۲۰ امرداد پارسال بود و من با خودم می‌گفتم هرسال همین‌موقع، همین آسمون و همین‌جا...

۲