˖ ۰۷:۵۹: تو کتاب‌خونه‌ی شلوغ دانشکده‌ام، ۳۱ دقیقه دیگه امتحان شروع می‌شه. اینجا از سالن وحشت گرم‌تره. درواقع دماش خوبه، نه خواب‌آوره و نه یخ‌بندون.

امتحان که تموم شد، اومدم تو لابی دانشکده نشستم که سرویس بیاد...

عجب امتحان بامزه‌ای! :|

به قول یکی از بچه‌های پرستاری، وقتی "همون که همه‌مون می‌دونیم" رو می‌ذارن استاد، همین می‌شه. هیچ‌کدوم از سوال‌هاش از منبع نبود، هیچ‌کدوم! سه تا کلاس، عنتر و منتر مونده بودیم چیکار کنیم.

بچه‌ها عصبی شده بودن، چون قبلا هم این آقا از این حرکات انجام داده بوده. مراقب امتحان که استاد مدیریت پرستاری‌ها بود، برای کنترل اوضاع گفت: «بچه‌ها شما مگه با من امتحان مدیریت نداشتین؟ الان باید این بحران رو مدیریت کنیم.» یکی از دخترها از آخر کلاس جواب داد: «استاد، من فایل مدیریت بحران رو حذف کرده بودم!» :)

ما یک فایل نمونه سوال هم داشتیم که قرار بود چندتا سوال از اون بیاد. در آخر طی تماس‌های پی‌در‌پی و پهن کردن میز فکری، تصمیم بر این شد که از همون نمونه‌ها سوال بدن. اما پرینت نه، چون خیلی کاغذ استفاده شده بود! در نهایت کارشناس آموزش در یک‌متری جااستادی ایستاده بود و داشت دیکته می‌گفت که ما هم جواب رو بنویسیم. 

˖ چند روزه که دارم به این فکر می‌کنم اینجا از اساطیر، افسانه‌ها و ... محتوا بذارم. اصلا کسی دوست داره؟ بیشتر اساطیر ایران مدنظرمه. به هر حال من محتواهاش رو می‌ذارم. (دموکراسی همیشه برام تو اولویت بوده و هست.)

˖ داشتم می‌گفتم، آخرین‌باری که زلزله باعث شد من تکونی به خودم بدم و از ساختمون برم بیرون، هشت سالم بود. بعد از اون، فقط تو چشم‌ زلزله‌ها نگاه می‌کردم و می‌گفتم: «چه خبر لرزونک؟» ⁦⁦

 

پ.ن: قالب وبلاگ رو نونوار کردم، اگر جایی چیزی چشمتون رو ناراحت می‌کنه بگید عوضش کنم. (اینجا دیگه واقعا دموکراسی برقرار کردم.)

۵