
شرمگینی چرا؟
آن پرندگان مهاجر
در اندیشهی کوچ نبودند
رفتند تا خورشید را بیاورند
نوشیدن این قطرات اندک زندگی را از خود دریغ کردهای
از کنج اندوه بیرون آی
که برایت کلهای بلند بکشم
نگران چشمها نباش
نگران تفنگها هم
کسی چه میداند عیش است یا عزا
گریه کن
تا راه خنده باز شود
برقص
بگذار بالهایت نقش پرواز بگیرند
فرداروزی که زندگی میزبان شود
تو با این شرم از زنده بودن به سرسرایش روانه نشو
پس بازپسگرفتن زندگی چه میشود
پیش از کشته شدن که نباید مرد
ما امتداد آن جانهای عزیزیم و این راه بیپایان است...