خاطرم نیست چه شبی، یک شب سرد زمستانی از یک سال گذشته بود، شیفتم داشت تمام میشد که دیدم "الف" پیش از بامداد برایم پیام گذاشته؛ برایش نوشتم: «سر زایمان بودم، امشب یک دختر کوچولوی ناز به دنیا آوردم.» من نوزادها را دوست ندارم، اما او واقعا فرشته بود. الف همچنان بیدار بود، پرسید: «اسمش چیست؟» گفتم: «انتخاب نکردهاند.» و پیشنهاد داد: «بگو اسمش را بگذارند "ایران".» خورشید داشت طلوع میکرد، به او نگفتم که این نامی سنگین است. فقط خوابآلود جواب دادم: «آخر ایرانی نیستند، افغانستانیاند.»
اردیبهشت امسال پیرو ماجرای بندرعباس، این مسئله را به او یادآوری کردم و گفتم: «تو آنموقع سرخوش بودی؟» کنجکاوی کرد که مسئله چیست و من بحث را شروع نکرده، تمام کردم. گناه الف چه بود که وطنم درد میکرد...
اما الان دلم میخواهد باز به او یادآوری کنم و بگویم: «تو مست بودی یا شوریده؟ کسی هست بتواند جور این نام را بکشد؟ همیشه داغی جدید به دلش میگذارند.»
💔