۲۸ مطلب با موضوع «آسمونی که منم» ثبت شده است.

بهش گفتم آسمون ۸ ساله چی؟ ۱۶ ساله؟!
اون‌ها حقشون نبود یه سری اتفاق‌ها براشون بیفته...
گفت رها کن، اون‌ها دیگه وجود ندارن که بخوان مراقبشون باشی یا حقشون رو بگیری
تنها آسمونی که می‌تونی براش کاری انجام بدی، آسمون ۲۳ ساله‌ست!

تمرکزت رو از روی گذشته‌ای که نمی‌تونی تغییرش بدی، بردار.

و این آسون نیست و نخواهد بود....

می‌گفت:

«اونجایی که می‌دونی
همه تلاشت رو کردی
همه حرفات رو زدی
حتی اگه تلاشت بی‌نتیجه
و حرفات نشنیده مونده باشه
توی اون نقطه
شاید لبریز از غم باشی
ولی آرومی...»

 

رها کردم و الان

یک آدم اندوهگین آرومم

به زودی بهتر می‌شم...

سلام مامان
آسمونت پررنگه :)
از کیشت کردن به غول‌غولک لُلُک دست برداشتم.
البته بهت نگفته بودم که هست
اما خب...

سلام بابا
نمی‌دونم خاطرت هست یا نه، اما ۶_۷ سال پیش، سر یک قضیه‌ای بارها بهم گفتی با افراد متکبر و خودخواه، مثل خودشون باشم.
من نتونستم، تا الان...
الان دارم سعی می‌کنم بتونم
کمی تونستم و بعدش مغز خودم رو خوردم!
آره باباجان، احتمالا دختر کوچیکه‌ت داره بزرگ می‌شه. :)

+ آخیش؟
- برای تخت بالا!


از وقتی یادم می‌آد یه کنج برای خودم می‌ساختم، حتی تو اتاقی که پس از مدتی برای خود خودم شد.
اون کنج تنها برای من بود و هیچ‌کس نمی‌تونست بهش دسترسی پیدا کنه یا ازش استفاده کنه؛
نه فقط به خاطر وسواس و...
بلکه برای امنیت!

اونجا محل آسودگی تمام من بود :)
انگار یک هاله جادویی دور گوشه‌ی امنم می‌کشیدم
من همچنان همونم و گمونم در پایان زندگیم، مرگ تو همین نقطه پیدام کنه...

 

پ.ن: برای منی که چندین ساله خوابگاهی‌ام، داشتن تخت بالا یک موهبت بزرگه، یک کنج دنج دور از دسترس!

مدت‌ها می‌ترسیدم از اینکه دیگه ذوق و شوقم برنگرده
و خب، هیچ‌وقت برنگشت
سعی کردم بهش فکر نکنم، نشد
اومدم خودم رو ذوق‌زده نشون دادم، نشد
کارهایی که قبلا موجب ذوقم می‌شدن رو انجام دادم، نشد
رفتارهایی که قبلا من رو سر ذوق می‌آورد رو دیدم، بازم نه...
شاید باید دیگه بی‌خیالش بشم، آره؟
شاید شوق و غنج دل زیاد هم مهم نباشه...

پسین دیروز، وسط کار متوجه شدم بابا قبل از ظهر زنگ زده رو گوشیم

بهش زنگ زدم
گفت دایی اومده خونه و ...
گفتم خوبن؟ سلامشون رو برسون
می‌خواستم بگم باخال هم اومده؟
یک‌دفعه یادم اومد خیلی وقته که بابابزرگ نمی‌آد خونه‌‌مون، اون دیگه اینجا نیست...

• اگر یه نسخه دیگه از آسمون وجود داشته باشه که ۱۸ سالشه

می‌خوام بهش بگم:

تو آدم کادر درمان نیستی

تو بیشتر از هر چیزی نقاشی، داستان و شعری

اگر می‌خوای بری علوم پزشکی برو که پشیمون نشی، اما دوباره کنکور نده :) با همین رتبه هم می‌تونی رشته الان من رو بخونی.

 

• اگر یه نسخه دیگه از آسمون وجود داشته باشه که همچنان ۱۹ سالشه

می‌خوام بهش بگم:

خام نشو؛ تنهایی از آدم دور نمی‌شه، چشم‌هات رو روش نبند.

از احساساتت بیشتر مراقبت کن.

تو راه رسیدن به هدفت همینطوری سفت و سخت بمون...

کوتاه نیا و از دیگران کمک بخواه

 

• اگر یه نسخه دیگه از آسمون وجود داشته باشه که هنوز ۲۰ سالش نشده
می‌خوام بهش بگم:
هنوز مجبور نیستی موقع فوت کردن شمع تولد ۲۰ سالگیت، آرزو کنی :)
هرکاری خودت راحتی انجام بده، حتی اگر کل دنیا بگن منتظرت می‌مونیم
اگر می‌خوای آرزو کنی، تنها آدم آرزوت خودت باش، بقیه آدم‌ها نمی‌تونن آرزو باشن، حتی با تلاش هم نمی‌تونن باشن
لطفا مراقب خودت باش

مراقب روحت بیشتر...

 

• اگر یه نسخه دیگه از آسمون وجود داشته باشه که هنوز ۲۰ سالشه
می‌خوام بهش بگم:
این قلب قراره تا آخر عمر همراهت باشه
نه آدم‌هایی که دوستشون داری
نه آدم‌هایی که دوست دارن
و نه حتی اون‌هایی که بهشون اعتماد داری...
پس به اسم دوست داشتن و اعتماد، هر مسخره‌بازی‌ای سر دلت در نیار :)
حداقل بذار آسمون چند سال بعدت برخلاف الان من، کمی حوصله و اعتماد برای آدم‌ها تو جیبش داشته باشه.

 

• اگر یه نسخه دیگه از آسمون وجود داشته باشه که هنوز ۲۱ سالشه

می‌خوام بهش بگم:

لطفا کمتر تو خودت غرق شو

بیشتر حرف بزن

گاهی کمک بگیر

به بغل کردن آدم‌ها و فشار دادنشون ادامه بده

به میا و زارا بگو که خیلی دل‌تنگشون می‌شی

لطفا یوگا رو پشت گوش ننداز

محض رضای خدا خودت رو کمتر سرزنش کن، کینه‌ی آسمون قدیم رو بریز دور و با خود احساساتی و دل‌نازکت آشتی باش. :)

 

 

اگر تو بودی، به خود گذشته‌ت چی می‌گفتی؟

پس از سالیان سال دست و پنجه نرم کردن با احساسات گوناگون،‌ الان می‌دونم که وقتی حالم خوب نیست و نیاز به تنهایی دارم، درواقع نباید تنها بمونم.
چون من همینطوریش هم آدم درونگرایی‌ام و درون خودم فرو رفته‌م! اون‌وقت اگر با حال بد تنها بمونم و مثلا پیاده‌روی نرم، دیگه سخت می‌شه از اون حالت بیرون بیام و درواقع تو تاریکی گم می‌شم.

 

این روزها، اون یه ذره آسمون قوی‌ای که گه‌گاهی فراموشش می‌کنم رو بابت رها نکردنم، باید در آغوش بگیرم...

سلام
هربار به خودم قول می‌دم زودبه‌زود بیام اینجا و باز فقط می‌آم سک‌سک می‌کنم و می‌رم...
من در حال بزرگ شدنم...
یک پروسه برای آذرماهم درنظر گرفتم که باعث می‌شه خیلی از کارها رو به تنهایی یا مستقلانه‌تر انجام بدم.
مثل ورزش، مسافرت، خرید، درس خوندن، بیان و حل مسائل...
فکر نمی‌کنم بتونم همه‌ش رو تا پایان ماه تمام و کمال انجام بدم، اما از اینکه این برنامه رو آغاز کردم خوش‌حالم. :)

البته درکل آدم وابسته‌ای نیستم، اما با خودم گفتم اگر تنهاتر بشم، چه شکلی می‌شم؟