حوصله نداشتم شامم رو گرم کنم، بنابراین سرد و تو همون ظرف درب‌دار مربعی گذاشتمش روی میز. می‌خواستم بشینم که دیدم دور و برم رو غریبی و تنهایی فراگرفته. حتی جای پودر کاکائویی که از وسایل قنادی مامان برداشته بودم رو هم عوض کرده بودم و برام غریب بود! رفتم موبایلم رو آوردم سرگرم باشم، اما عادت ندارم همراه با غذا گوشی‌بازی کنم، وقتی هم که می‌ذارمش زمین، باز تنهام...

دیشب با "نون شماره ۱" و "نون شماره ۲" سر سفره نشسته بودیم و عکسی گرفتیم با عنوان "شام آخر".

معمولا وقتی می‌خوام از خونه‌ی مادری‌پدری بیام اینجا، وعده‌ی "ناهار آخر" دارم و کنار اومدن باهاش خیلی راحت‌تره، شاید چون معمولا غذای مورد علاقه‌م رو همه دور هم می‌خوریم، مثل کوفته قلقلی، خورشت میگو یا لازانیا؛ شاید هم چون اون‌موقع خورشید تو آسمونه؛ اما شام آخر دورهمی یا شام اول تنهایی خیلی مسئله‌ی غم‌انگیزیه، اصلا خوب نیست این چیزها وقتی اتفاق بیفتن که آسمون تاریکه.

به هرسه‌تا "نون" اطمینان دادم که همه‌چیز خوبه، با این‌حال احساس می‌کنم یک آسمان مه‌آلودم...

۴