
پس از روزها، درود :)
˖ شمردن شترمرغهای آخر سال، همزمان شده با کار و بار و جا و مرحلهی جدید که هنوز هم این ماجرا ادامه داره و زندگی رو برام پیچیدهتر کرده. من بیشتر پیش بابا شکایت میکنم و اون مثل همیشه بهم میگه: «خب آدمی که نمیتونه، متوجه سختی هم نمیشه. بعضیوقتها باید سینهخیز بری.»
خلاصه ببخشید پاهام رو دراز کردم؛ از بدوبدوی زیادی مدام درد میکنن. باید خودم رو تو گل بپلکونم و باز سینهخیز برم!
˖ بعد از اینکه کلی دربارهی ماهیتمون در زندگی بعدی صحبت کردیم، من تصمیم گرفتم کلا از این سیاره برم و یک تیکه یخ فضایی بشم؛ یک ستاره دنبالهدار که هرنیمقرن یکبار، سیزدهبهدر میآد دور خورشید تاب میخوره و صبحِ گاه و دمدمهای غروب گیسوهاش رو توی افق افشان میکنه...
˖ همیشه شیفتهی خوندن و نوشتن بودم و این هیچوقت برام تکراری یا خستهکننده نشده. اما حضور در بیان داره بهم احساس بدی میده و این یک حس بد معمولی نیست، یک قلبدرد با رنگ خاکستری و بوی غلیظ شلغمه، دقیقا خود آزردگیه و من حتی نمیدونم باید باهاش چیکار کنم! :)
بنابراین زیاد به اینجا سر نمیزنم. برای فراری نشدن، دارم یواشیواش فرار میکنم؟ آه شاید...موندن و بدتر شدن این فشار یا دور شدن از اینجا؛ نمیدونم کدومش دیوار دورم رو بزرگتر میکنه...
˖ در طول این شبها، وسط فعالیت لذیذ درس خوندن هی پا میشم پنجرهی یخزده رو بغل میکنم و قربونصدقهی هوای بارونی میرم.