نون قاشقش رو میذاره توی بشقاب و میگه: «میشه قبل از ظهر بری؟ نمیخوام پیش از رفتنت برم بیرون و بعد یهو بیام ببینم نیستی!» به این فکر میکنم من تا حالا واقعا تونستهم خداحافظی کنم؟ این هیچوقت برام آسون نبوده. اما پتوی سبزم رو میذارم پیشش بمونه؛ بدونه که نه تنها برمیگردم، بلکه قراره شبهایی رو باهم انیمیشن ببینیم و تخمهی آفتابگردون رنچ بشکونیم.
• • •
دیروز از خانهی نو تا کتابفروشی موردعلاقهم رو پیاده یا به قول "ز" با پا رفتم که ببینم چقدر دورتر شدهم؛ فهمیدم این مسیر جدید بسیار پرپیچ و خم و مسافتش بیش از سهبرابره! در عوض مثل مسیر قدیم، درخت چنار و پرنده داره. :)
سرانجام پس از دقیقههای طولانی که رامی در گوشم "بودن چه خاشن..." زمزمه میکرد، رسیدم شهر کتاب_اولین جایی که چهارسال پیش، بعد از اومدن به اینجا در روزهای آغازین و سرد دیماه بهش سر زدم. درگوشی به کتابها گفتم که مثل همیشه میآم پیششون و اون سیاهپوشی که آستر بدرقهی قرمز داشت و قول داده بودم از کتابفروشی بیارمش بیرون رو خریدم.
در راه برگشت به خانهی قدیمی با درختها، ساختمونهای چفت هم، بستنی و آبمیوه فروشی موردعلاقهم و صاحب سبیلوش، گلفروشی بزرگ روبهروی کوچه پشتی، گربهها، شیرینیفروشی دلبندم، پیادهروهای باریک و سرهای گردالی ذرتمکزیکی خداحافظی کردم.
الان سه پله رفتم مرحلهی بعد و بیشتر از قبل دارم با جهان روبهرو میشم، امیدوارم جهان نیز روش رو از من برنگردونه؛ باشه جهانجان؟
خداحافظیها و لحظههای کوچک، گاهی بزرگترین جهانها را نشون میدن...