حسابی نمردهام
میخواهم فرش قرمز کوهپایه را ببینم
تو نمیدانی
سالهاست آن دشتهای شقایق
دانهای گل نزاییدهاند
چشم آرزومندت را میبوسم
از گونهی گرمت مژه میدزدم
به یاد میآورم
صدای پدر در زیر سایهی کوه میپیچد:
«شقایقها زود پرپر میشوند.»
گلبرگشان را لمس میکنم
زیر آفتاب بزرگ میدرخشند
میان ساقههای بلندشان فرو میروم
عطر آب و خاک را مزه میکنم
تلخی شوریدگی در سرم کرشمه میریزد
نسیم باختری دامن دشت را به تلاطم انداخته
به رقصشان گوش میسپرم
شقایقهای خنیاگر
باران زمزمه میکنند
دست نوازشگر از سرش برمیدارم
دو گلبرگ فرو میافتند
یکی دیگر نیز
آخرینشان خم میشود
تاب میخورد و سر پا میایستد
چشم انتظار سقوط مینشینم
او حسابی نمردهاست
در کنار انبوه پرچمهای سیاه
به رقص تنهاییاش ادامه میدهد
پ.ن: عنوان، وارونه گشتهی یکی از داستانهای قدیمیه...

انقدری که دالون اینجا بوی رز گرفته و صاحب این دیوار دالونی رو دوسش دارم خدا میدونههههه♡
+ وقتی داشتم این متن رو روی دیوار های دالونی می خوندم حس کردم در بین دشت شقایق ها هستم و نسیم ملایمی داره مو هام رو نوازش میده و من به اطراف نگاه می کنم و اون متن تبدیل شده به واقعه ای رو به روی چشمم :) زیادی قابل لمس شد به ناگَه