۲۸ مطلب با موضوع «آسمونی که منم» ثبت شده است.

ما کلکسیونر بودیم. البته مامان ترجیح می‌داد بگوید "آشغال‌جمع‌کن". من و نورا هربار اعتراض می‌کردیم که: «این‌ها آشغال نیستن!» و وقتی مامان می‌پرسید: «خب به چه دردی می‌خورن؟» سر در گریبان و با ابرو‌های بالارفته فقط به یکدیگر نگاه می‌کردیم. آهن‌ربا، صدف و قوطی‌های فلزی که داخل‌شان قاصدک، سوسک و پروانه‌ی مرده باشد، به چه دردی می‌خورند؟ آفرین، به درد نگه داشتن. البته نه سوسک حمام، بلکه کفشدوزک و سوسک تق‌زنک.

به یکدیگر قول انگشتی نداده بودیم، اما استخراج آهن‌ربا باید دونفری انجام می‌شد. در یک پسین داغ تابستانی، نورا این قانون نانوشته را زیر پا گذاشت و من از دور با قلوه‌سنگی پس کله‌ش را هدف قرار دادم. دیگر آن کار زشتش را تکرار نکرد و متعاقبا من هم دیگر این کار زشت را تکرار نکردم. با آبجی آن یخچال لکنته‌های داخل مغازه‌ی بابا که بدنه‌ش دیگر به درد نمی‌خورد را شکار می‌کردیم و آهن‌ربایشان را در می‌آوردیم. قانون این بود که چاقو دست نورا باشد؛ چون خواهر بزرگتر بود، البته هنوز هم بزرگتر است. بابا هم آهن‌ربای دم و دستگاه‌های دیگر را می‌گذاشت کف دستمان و توضیح می‌داد: «این مال انجین فلانه، برای بره‌هام.» آبجی ذوق‌زده می‌شد و منِ ساده اعتراض می‌کردم: «مگه ما بچه‌ی گوسفندیم که بره باشیم؟» بابا می‌خندید و می‌گفت: «نه ببم‌جان، بره یعنی بچه‌ی عزیزم.»

گاهی انجین‌ها را با خود به خانه می‌آورد و عایق کت و کلفت را گوشه‌ای پهن می‌کرد و با قیچی بزرگی که بوی گریس می‌داد، نوار‌های عایقی می‌برید و ساعت‌ها به سیم‌پیچی مشغول می‌شد. من از صدای عایق خوشم می‌آمد، صدای مواجی داشت. کنار بابا می‌نشستم و به سیم‌های مسی که به نازکی مو بودند نگاه می‌کردم. یک روز تصمیم گرفتم با سیم‌ها برای خودم دستبند درست کنم. مامان فهمید و شیون کنان سیم‌ها را جمع کرد. اگر می‌گذاشت من دستبندم را درست کنم، حداقل پانزده سال زودتر می‌فهمیدم که به مس حساسیت دارم. یک روز اعلام کردم که می‌خواهم با سیم لحیم برای خودم چیزی بسازم. تصور می‌کردم اگر یک مشت سیم لحیم مچاله داشته باشم، تبدیل به خمیر نقره می‌‌شود و می‌توانم کارهای شگفت‌انگیزی انجام دهم. چون خیلی نرم و انعطاف‌پذیر بود. اما بابا با گفتن: «سیم لحیم که اسباب‌بازی نیست.» از تولید خمیر نقره‌ای جلوگیری کرد و در عوض بهم اجازه داد موقع لحیم‌کاری من سیم را نگه‌دارم؛ راستش وحشتناک‌تر از نگهداشتن چراغ قوه بود! اما من شیفته‌ی کارهای وحشتناک بودم. به همین دلیل مشتاقانه به داستان‌های ترسناک خاله وسطی گوش می‌دادم که می‌گفت: «ننه مریم شب‌ها می‌آد روی پشت بوم و بچه‌هایی که فضولی می‌کنن رو با خودش می‌بره.» و ننه مریم را زنی بسیار طولانی توصیف می‌کرد که می‌توانست سه دور دور خانه‌مان دراز بکشد؛ به گمانم استخوان نداشت. البته همیشه هم حرف‌های ترسناک نمی‌زد، بیشتر وقت‌ها داستان‌های شیرین یا خاطرات بچگی و نوجوانی‌شان را می‌گفت که در یکی‌ش موهای مادرم را کشیده بود. اما من یادم نمی‌آمد موهای نورا را کشیده‌‌ باشم، بیشتر خوراکی‌هایش را می‌خوردم. در یکی از عکس‌ها روی شکم نورا نشسته‌‌ام و در حالی که آبنباتش را به غارت برده‌ام، پیروزمندانه به دوربین نگاه می‌کنم. نورا هم چندان ناراضی به نظر نمی‌رسد، با دو کیلومتر خط خنده و دندان‌های خرگوشی به من نگاه می‌کند.

من هم بعدا صاحب یک جفت دندان خرگوشی شدم که باب میل دختر خاله بزرگه نبود. چون بارها بهم گفت: «دندون‌هات خیلی سفید و تو چشمه.» تو چشم را مطمئن نبودم اما تو دست و پا را چرا! یک غروب که بابا داشت نماز می‌خواند، من همچون پرپروک دورش می‌چرخیدم و می‌خندیدم، تا اینکه سرم گیج رفت و با دیوار یکی شدم. جای یک جفت دندان خرگوشی تا همین دو ماه قبل که خانه‌های قدیمی را تخریب کردند، روی دیوار زیر طاقچه باقی مانده بود. از خودم فسیل به جا گذاشته بودم. از آن موقع تا همین چندسال قبل سعی می‌کردم در عکس‌ها نیشخند نزنم. نورا هزاربار به من گفت: «لبخند دندون‌نمات خیلی قشنگه.» اما شانزده سال طول کشید تا حرفش را باور کنم.

باهم می‌رفتیم در اتاق پشتی و با تشک و بالش‌ها سرسره درست می‌کردیم و از آن‌بالا شیرجه می‌زدیم. گاهی هم تفنگ بازی می‌کردیم. من مسلسل سبزی داشتم که با کشیدن ماشه صدای "فایر فایر ت ت ت ت" از حلقش بیرون می‌آمد. با آن به جنگ نورا می‌رفتم. با صدای گوش‌خراش مسلسلم او را به دیار باقی روانه می‌کردم و دوباره از اول زنده می‌شد. در جنگ‌های مسالمت‌آمیز زیر لباسمان ملافه می‌گذاشتیم و نبرد شکمی راه می‌انداختیم که معمولا من از شدت خنده شکست می‌خوردم. هروقت هم از بپربپر خسته می‌شدیم می‌رفتیم آتاری سگا را به تلویزیون وصل می‌کردیم و لوک خوش‌شانس بازی می‌کردیم، یا بازی‌های دیگر. من از مرحله‌ی چهارم سونیک خوشم نمی‌آمد، همان که باید حباب می‌خورد. نورا همیشه آن مرحله را برای من برنده می‌شد. گاهی که مجبور بودیم سر و صدا نکنیم یا خودمان نای جنگولک‌بازی نداشتیم، روی زمین دراز می‌کشیدیم، کف پاهای سردمان با به هم می‌چسباندیم و پای یک‌دیگر را هل می‌دادیم. هرکه زودتر پایش رها می‌شد، بازنده بود.

کمی که بزرگتر شدم، ساختن خانه‌ی جدید وسط حیاط درندشت‌مان تمام شد و اسباب‌کشی‌ای به فاصله‌ی یک متر انجام دادیم، بابا با یک دستگاه DVD به خانه آمد. پس از مدتی من هرروز و هرروز داشتم انیمیشن "سگ‌ها به بهشت می‌روند" را می‌دیدم. از داخل سک‌سک هزارتومانی نسیبم شده بود. آن موقع تصمیم گرفتم وقتی بزرگ شدم اسم سگم را بگذارم "چارلی" اما یادم آمد که چارلی می‌میرد و من دوست ندارم سگم بمیرد. پس از انتخاب نام برای سگ دست برداشتم و به جایش نام گربه انتخاب کردم. حتی در انتخاب نام هم کلکسیونر بودم. از جایی به بعد، دیگر سطح آهنی اضافی برای چسباندن آهن‌رباهایمان نداشتیم. نورا روی آورد به جمع کردن پوستر و من روی آوردم به جمع کردن پوست شکلات و آبنبات. مامان می‌گفت: «دختر عموت به موهاش شکلات چسبونده بوده و مورچه‌ها سر و صورتش رو خوردن.» منظورش از "خوردن" گاز گرفتن بود و من دوست نداشتم مورچه‌ها گازم بگیرند. بنابراین تمام پوست آبنبات‌ها را شستم و گذاشتم روی تخت آهنی داخل حیاط که خشک شوند؛ اما همه‌شان را باد برد. با ناراحتی روی آوردم به جمع کردن سنگ. شیفته‌ی سنگ‌های کریستالی، چندرنگ، آذری و نمکی بودم. برای سیزده‌به‌دری رفته بودیم گنبد‌نمکی. همه جا برق‌برقی بود و من یک پلاستیک گنده سنگ جمع کرده بودم که با خودم بیاورم خانه، اما مامان دم در ماشین همه‌ش را خالی کرد و گفت: «آدم این همه سنگ از طبیعت برنمی‌داره! ما که زمین خدا رو نخریدیم.» مصرانه خواهش کردم: «آدم می‌تونه یک‌دونه برداره؟» اما انگار آدم یک دانه سنگ برق‌برقی را نیز نمی‌توانست بردارد. در عوض وقتی بابا می‌رفت کوه اگر سنگ جالبی می‌دید برایم می‌آورد، یا اگر گیاه جالب و جدیدی به تورش می‌خورد، یا گیاه‌های قدیمی مورد علاقه‌م مانند گل گوهری. بابا همیشه باید حواسش می‌بود که موقع بیرون رفتن از خانه گل‌های مصنوعی یا طبیعی لای موهایش نباشند. چون من و نورا در پسین‌های گرم، شرجی، خنک، بادی، ابری و ... که مامان چرت می‌زد، در حیاط آنوری مشغول جمع کردن گل و دسته‌گل بودیم و بعضی‌هایش را به دستان مامان و موهای بابا تقدیم می‌کردیم‌. البته من این عادت جمع کردن گل را تا سه_چهار سال قبل حفظ کرده بودم و آخرین دسته‌گل بابونه‌ای‌م را در جای شیشه‌ای نسکافه‌ی کلاسیک نگه‌ داشته‌ام. همان قهوه‌ای که بابا همیشه عاشقش بود اما با نسکافه‌‌ی گلد جایگزینش کرد.

نورا همیشه رمان می‌خواند، از آن رمان‌های عاشقانه‌ی جگرسوز. اما من هنوز سواد درست و حسابی‌ای برای خواندن نداشتم و در حالی که مامان سعی می‌کرد تلفظ واژه‌ها را به من یاد بدهد، او برایم کتاب می‌خرید؛ شاهزاده خانم موطلایی، گوزن سفید و ... . اولین واژه‌هایی که خودم توانستم تنهایی بخوانم، الیور توئیست بود که Olior تلفظ می‌کردم؛ آن هم در کتاب قرمز بزرگی که کلی از داستان‌های مشهور جهان داخلش بود و پشت جلدش نوشته بود: «۱۰۰ تومان!». قبلش بیشتر بابا برایم قصه‌های بهلول و ملانصرالدین را تعریف می‌کرد یا خاله وسطی برایمان روایت‌های واقعی شرح می‌داد. بزرگ‌تر که شدم همه می‌گفتند من خیلی شبیه خاله وسطی‌ام، هم ظاهری و هم گفتاری. اما وقتی به اندازه‌ی او قد بلند نشدم، بال و پر همه کمی غمگین و خمیده شد. در نهایت من شبیه مامان شدم. با این وجود همراه با نورا به جمع کردن کتاب‌ها ادامه دادیم. البته به قول احمد اکبرپور کتاب‌خر بودیم، نه کتاب‌بَر! تا اینکه راه و رسمم از واژه‌هایی که نورا به من نشان می‌داد کمی جدا شد و هم‌زمان با آن، بابا پشت دوچرخه‌ی بدون کمکی‌ام را رها کرد و من جیغ‌کشان سر از کهکشان در آوردم.

 

غرض از در هم تنیدن ده‌من واژه این است که به‌خاطر وضعیت اینترنت، دستم از فهرست آهنگ‌های موردعلاقه‌م در تلگرام کوتاه شده است. با خود گفتم جست‌و‌جویی کنم که آهنگ "آبنبات" ابراهیم منصفی پخش شد؛ سپس "رامی" با آن صدای غم‌‌دار و گیتار آرامش در گوشم زمزمه کرد:

"آی آبنبات، آی کُندُروک، آی قرص نعنا، پرپروک

دستوم بگیر تا پا بشوم، با خوبیت آشنا بشوم"

و دوران کودکی را برایم زنده کرد؛ وقتی که جز من و نورا کسی نبود و او با وجود بزرگتر بودن، آدم‌بزرگ نبود...

 

پ.ن۱: نورا کتاب‌های فیزیک و آسترونومی نمی‌خونه. اما وقتی دستش به کتاب‌خونه‌ی من می‌رسه، از این ژانر، کتاب بزرگ "دایره المعارف مصور فضا/سایان" رو برمی‌داره و آروم ورق می‌زنه؛ چون پر از تصویره. در عوض من مطالب بقیه‌ی کتاب‌هایی که تصویر ندارن رو انقدر براش توضیح می‌دم که می‌گه: «خب به نظرم بریم یه چیزی بخوریم و نگاهی به آسمون بندازیم.»

پ.ن۲: هنوز کنسول سگا جنسیس رو دارم. :)

زندگیِ بین مرگی واژه‌ی دومه‌درازی بود که چهارسال قبل آفریدمش. زمستان بود، با هما قرار داشتم، پس از بغل‌ها و کمی صحبت، پیشنهاد داد سری به ادکلن‌ها بزنیم. پس از چندسال باز رایحه‌ی خنک و کم‌شیرین آشنایی به ته دلم چنگ زد. بویی که یادآور روز‌ها و حتی ثانیه‌های دل‌چسب در میان دنیادنیا سیاهی بود. اما من دیگر از آن بو خوشم نمی‌آمد. دوره‌‌اش در زندگی من به سر آمده بود و عمر خودش را کرده بود. با این حال خریدم‌ش. نواری از کنفی دور گردنش گره زدم و روی تکه کاغذ ابری آویزان از آن نوشتم "زندگی بین مرگی آسمان" و سپردمش به دست فردی که عزیز بود و او خود نیز زندگی بین مرگی دیگری بود.

این روز‌ها که جلادها‌ی بلندگو به‌ دست گرد مرگ را همه جا پاشیده‌اند و اندوه مانند سوز زاگرس در وجودمان ریشه دوانده، تصمیم گرفتم باز کمی زندگی برای خودم بسازم. فرداروزی که آزادی بیاید و ما را در آغوش کشد، برایت از زندگی‌های بین مرگی این روزهایم خواهم گفت.

دیشب زده بود به سرم. البته بیشتر اوقاتم همین‌گونه است، زده است به سرم! از فرت خستگی زود خوابم برد و مثل هرزمان دیگری که سر شب خوابم می‌برد، طولی نکشید که پیش از بامداد بیدار شدم؛ با سردرد، تشنگی، کوفتگی و اندوه.

فکر کردم از اتاق بروم بیرون و در کتاب‌خانه سرم را گرم کنم. اما حوصله‌ نداشتم و همین‌جا غصه‌ام را خوردم.‌ نوشته‌های قدیمی‌‌ چند سال قبل را شخم زدم. آن سال‌ها اصفهان را دوست داشتم؛ اما الان آن شهر برای من خالی‌ است. وقتی کسی نباشد دست سرد آدم را بگیرد و در جیب کتش بگذارد، چطور می‌تواند در آنجا نفس بکشد؟

کتاب‌های قدیمی را فوت کردم‌. ارغنون را هنوز دارم، همچنین نرگس را. منظورم از هنوز این است که بقیه‌ی یادگاری‌های آن روزها را ندارم؛ روزهایی که ماه در گوشم ترانه می‌خواند. ولی مگر آدم کتاب را کنار می‌گذارد؟ آن هم شعر، مگر شعر به پایان می‌رسد؟ من دیوانه هستم، اما دیوانه‌ی نادان که نه!

امروز با خود وعده کردم شعر پنجم کتاب نرگس را بخوانم. شعر آن ماه گناه‌کار که تو بودی، ماه خجل، ماه خجل...

آذرشبی بود که خواب دیدم پشیمانی و اندوهگین. من اندوهت را نپذیرفتم، اما پیامم به گوشت نمی‌رسید. در روشنایی روز با خود می‌گفتم زهی خیال باطل.

بامدادی از دی رسید، باز آمدی گفتی متاسفی. من ترسیدم که نکند اصلا از آن خواب بیدار نشده باشم. با یک لایه لباس و پای برهنه به تراس رفتم. سرما، سرمای برف می‌توانست بیدارم کند. هیهات که این بار بیدار بودم؛ تو آمده بودی با صلدای بلند مرا ببوسی و مقداری اشک و تاسف در آغوشم گذاشتی.

«داره برف می‌آد!»

ساعت ۱۷:۰۰ بود. نمی‌دونم مسیر ال شکل رو چطور پریدم. وقتی رفتم دم پنجره دونه‌های برف از بین شاخه‌های لخت چنار، تو حیاط‌خلوت فرود می‌اومدن.

بعد از ذوق اسبی و بغل کردن نرگس بابت بیدار کردنم، شیرکاکائویی درست کردم که مثل مال مامان نشد. باهم لیوان‌های غول‌مون رو برداشتیم و وقتی به حیاط رسیدیم، یک لایه‌ی خیلی نازک برف روی نیمکت‌ها رو پوشونده بود.

تا ترک کردن ابرها تو تاب نشستیم، با نیش‌های بازِ یخ‌زده شیرکاکائو‌ی ولرم خوردیم و گفتیم و گفتیم...

پس از چند ساعت ابرها‌ی بنفش برگشتن و الان کف حیاط به کیک نارگیلی تبدیل شده. :)

دیروز که از خواب بیدار شدم، شاد و شنگول به نرگس گفتم: «دیشب دیگه خواب ندیدم. ولی موقع صبحونه...»

با خنده حرفم را کامل کرد: «ولی موقع صبحونه یادت می‌آد چه خوابی دیدی، مثل دو روز پیش!»

حق با او بود؛ داشتم چای را هورت می‌کشیدم که یادم آمد:

"شب قبل‌ش، باز در خواب و بیداری از زیر پلک‌های نیمه‌باز به نور ضعیفی که از لابه‌لای پرده به داخل اتاق آمده بود نگاه می‌کردم، خودم در سرم نشسته بودم و می‌گفتم: «رامپل می‌گه جادو رو نمی‌شه کاملا نابود کرد. شاید امید هم جادویی باشه و کاملا نابود نشده باشه.»

بعد نور اتاق ناپدید شد و ناامیدی را دیدم که از جعبه پاندورا بیرون آمده بود و در یک دشت تاریک جولان می‌داد. من در تلاش بودم که مخفی بمانم و دیگر یادم نمی‌آید..."

داشتم فکر می‌کردم منطقی است که رامپل در خوابم باشد، چون از او صحبت می‌کردم. اما جعبه‌ی پاندورا؟ آخرین‌بار چندسال پیش چیزی درباره‌ش خوانده‌ام...

این خواب که بیشتر شبیه هذیان بود را گذاشتم پس ذهن تا فراموش شود.

• • •

پسین تصمیم گرفتم مجموعه کتاب "سه‌گانه‌ی نبرد" که دو سال است تار عنکبوت گرفته را بخوانم. تقریبا به نیمه‌ی جلد یک رسیدم. جایی که برای شکست اهریمن‌ها جعبه‌ی پاندورا را قرض گرفتند تا ناامیدی را به جان شیاطین بیندازند...

باید می‌ترسیدم؟ خواب دیدن ماجرای کتابی که هنوز نخوانده‌ام برایم عجیب است، اما غریب نیست. فقط کتاب را بستم و به نخواندن ادامه دادم.

 

پ.ن۱: رامپل استیلت اسکین یک جادوگر قد کوتاه از داستان‌های برادران گریمه و من بهش می‌گم وروره جادو.

پ.ن۲: جعبه‌ی پاندورا مربوط به اساطیر یونانه و وقتی پاندورا از سر کنجکاوی در جعبه رو باز می‌کنه، تمام پلیدی‌ها در دنیا پراکنده می‌شن و وقتی درش رو می‌بنده، تنها امید داخل جعبه باقی می‌‌مونه.

پ.ن۳: چون این رو تعریف کردم، احتمالا تا مدتی خواب‌ها باهام قهر کنن... :)

یک لحظه دوست داشتم نرگس رو صدا بزنم و بگم پاشو ببین نقطه‌ای که نصف شبی برای مامانم پیامک کردم، ارسال شده...

ولی مگه چه اتفاق شگفت‌انگیزیه

چقدر گناه داریم ما

دوباره اخم‌آلود نشستم تو تخت

و امیدوارم مامان خواب باشه و نصف شبی نگران نشه که یک دونه نقطه می‌تونه نشون‌دهنده‌ی چه بلای آسمانی‌ای باشه که بر سر من نازل شده :)

دیشب سریال Once Upon a Time رو می‌دیدم...

تو یکی از سکانس‌ها، قبل از اینکه کشتی غرق بشه، مادر السا نامه‌ای نوشت، گذاشت داخل بطری و انداخت تو دریا که به دست دخترهاش برسه.

مثل آدم‌های اعصاب خردکن وسط ژانر فانتزی، داشتم با خودم فکر می‌کردم از کجا می‌دونی به دست اون‌ها می‌رسه؟

که امروز با چشم‌هایی پر از خواب، بیان رو چک کردم و با ارور مواجه شدم! و اجالتا رفتم ویرگول و با ذکر "من از اینجا خوشم نمی‌آد" خواستم ثبت نام کنم که دیدم از قبل اکانت داشته‌م! هیچ تصویری ازش تو ذهنم نبود، ولی اس‌ام‌اس‌هام رو چک کردم و دیدم بله، شهریور پارسال ثبت نام کرده بودم؛ بدون هیچ محتوایی! :)

عجیبا غریبا

خلاصه...پروفایلم رو به طور آشنایی تنظیم کردم، با این امید که دوست‌هام پیدام کنن. صدای دیشبم بهم می‌گفت از کجا معلوم پیدات می‌کنن؟

امید چیز عجیبیه، به آدم نور می‌ده و اون رو اسیر می‌کنه.

ولی احساس آرامش کردم که دیدم اینجا برگشته. لطفا باز قاطی نکن.

این روزها در هر چیزی که خودم رو دارم باهاش سرگرم می‌کنم یا اتفاقی باهاش مواجه می‌شم، وضعیت مشابهی وجود داره. اگه آقام یونگ اینجا بود می‌گفت: دچار پدیده‌ی همزمانی شدی.

شنبه، ۲۰اُم تولد نسا بود

وسط کلی غم و کار‌های دقیقه‌نودی،

فقط وقت کردیم یک شعر تولدت مبارک بخونیم

و آخرش به گریه ختم شد...

چون دستور تخلیه خوابگاه رو دادن

من دلم نمی‌خواد برم

هیچکدوم‌مون دلمون نمی‌خواد بریم

خیلی خسته‌م، از همه چیز

آخر نسا داشت لعنت‌نامه می‌خوند

لعنت به دلار، لعنت به ریال، لعنت به...

گفتم لعنت به شب‌های اسباب‌کشی

گفت نه؛ اسباب‌کشی لعنت نداره،

شاید یک راه فراره، یک راه نجات!

شاید یک راه نجاته

شاید

امیدوارم فردا، نور از پنجره‌ی خونه‌ به درون بتابه.

می‌گفت اگر غرق بشی می‌میری
چه در دریا، چه در رویا

چه در خودت...