شنبه، ۲۰اُم تولد نسا بود

وسط کلی غم و کار‌های دقیقه‌نودی،

فقط وقت کردیم یک شعر تولدت مبارک بخونیم

و آخرش به گریه ختم شد...

چون دستور تخلیه خوابگاه رو دادن

من دلم نمی‌خواد برم

هیچکدوم‌مون دلمون نمی‌خواد بریم

خیلی خسته‌م، از همه چیز

آخر نسا داشت لعنت‌نامه می‌خوند

لعنت به دلار، لعنت به ریال، لعنت به...

گفتم لعنت به شب‌های اسباب‌کشی

گفت نه؛ اسباب‌کشی لعنت نداره،

شاید یک راه فراره، یک راه نجات!

شاید یک راه نجاته

شاید

۰