دیشب سریال Once Upon a Time رو میدیدم...
تو یکی از سکانسها، قبل از اینکه کشتی غرق بشه، مادر السا نامهای نوشت، گذاشت داخل بطری و انداخت تو دریا که به دست دخترهاش برسه.
مثل آدمهای اعصاب خردکن وسط ژانر فانتزی، داشتم با خودم فکر میکردم از کجا میدونی به دست اونها میرسه؟
که امروز با چشمهایی پر از خواب، بیان رو چک کردم و با ارور مواجه شدم! و اجالتا رفتم ویرگول و با ذکر "من از اینجا خوشم نمیآد" خواستم ثبت نام کنم که دیدم از قبل اکانت داشتهم! هیچ تصویری ازش تو ذهنم نبود، ولی اساماسهام رو چک کردم و دیدم بله، شهریور پارسال ثبت نام کرده بودم؛ بدون هیچ محتوایی! :)
عجیبا غریبا
خلاصه...پروفایلم رو به طور آشنایی تنظیم کردم، با این امید که دوستهام پیدام کنن. صدای دیشبم بهم میگفت از کجا معلوم پیدات میکنن؟
امید چیز عجیبیه، به آدم نور میده و اون رو اسیر میکنه.
ولی احساس آرامش کردم که دیدم اینجا برگشته. لطفا باز قاطی نکن.
این روزها در هر چیزی که خودم رو دارم باهاش سرگرم میکنم یا اتفاقی باهاش مواجه میشم، وضعیت مشابهی وجود داره. اگه آقام یونگ اینجا بود میگفت: دچار پدیدهی همزمانی شدی.
کاش میشد ما هم ویدیو بگیریم از این روزها بریزیم داخل فلش و بطری و اون رو راهی دریاهای بیکران کنیم تا بلکه کسی بدونه چه بر ما گذشت........ داخل سریال see هم همین کارو میکردن ولی اون بطری ها سالیان سال طول کشید تا برسه به جایی که باید....