۲ مطلب در اسفند ۱۴۰۴ ثبت شده است.

حوصله نداشتم شامم رو گرم کنم، بنابراین سرد و تو همون ظرف درب‌دار مربعی گذاشتمش روی میز. می‌خواستم بشینم که دیدم دور و برم رو غریبی و تنهایی فراگرفته. حتی جای پودر کاکائویی که از وسایل قنادی مامان برداشته بودم رو هم عوض کرده بودم و برام غریب بود! رفتم موبایلم رو آوردم سرگرم باشم، اما عادت ندارم همراه با غذا گوشی‌بازی کنم، وقتی هم که می‌ذارمش زمین، باز تنهام...

دیشب با "نون شماره ۱" و "نون شماره ۲" سر سفره نشسته بودیم و عکسی گرفتیم با عنوان "شام آخر".

معمولا وقتی می‌خوام از خونه‌ی مادری‌پدری بیام اینجا، وعده‌ی "ناهار آخر" دارم و کنار اومدن باهاش خیلی راحت‌تره، شاید چون معمولا غذای مورد علاقه‌م رو همه دور هم می‌خوریم، مثل کوفته قلقلی، خورشت میگو یا لازانیا؛ شاید هم چون اون‌موقع خورشید تو آسمونه؛ اما شام آخر دورهمی یا شام اول تنهایی خیلی مسئله‌ی غم‌انگیزیه، اصلا خوب نیست این چیزها وقتی اتفاق بیفتن که آسمون تاریکه.

به هرسه‌تا "نون" اطمینان دادم که همه‌چیز خوبه، با این‌حال احساس می‌کنم یک آسمان مه‌آلودم...

نون قاشقش رو می‌ذاره توی بشقاب و می‌گه: «می‌شه قبل از ظهر بری؟ نمی‌خوام پیش از رفتنت برم بیرون و بعد یهو بیام ببینم نیستی!» به این فکر می‌کنم من تا حالا واقعا تونسته‌م خداحافظی کنم؟ این هیچ‌وقت برام آسون نبوده. اما پتوی سبزم رو می‌ذارم پیشش بمونه؛ بدونه که نه تنها برمی‌گردم، بلکه قراره شب‌هایی رو باهم انیمیشن ببینیم و تخمه‌ی آفتاب‌گردون رنچ بشکونیم.

• • •

دیروز از خانه‌ی نو تا کتاب‌فروشی موردعلاقه‌م رو پیاده یا به قول "ز" با پا رفتم که ببینم چقدر دورتر شده‌م؛ فهمیدم این مسیر جدید بسیار پرپیچ و خم و مسافتش بیش از سه‌برابره! در عوض مثل مسیر قدیم، درخت چنار و پرنده داره. :)

سرانجام پس از دقیقه‌های طولانی که رامی در گوشم "بودن چه خاشن..." زمزمه می‌کرد، رسیدم شهر کتاب_اولین جایی که چهارسال پیش، بعد از اومدن به اینجا در روزهای آغازین و سرد دی‌ماه بهش سر زدم. درگوشی به کتاب‌ها گفتم که مثل همیشه می‌آم پیش‌شون و اون سیاه‌پوشی که آستر بدرقه‌ی قرمز داشت و قول داده بودم از کتاب‌فروشی بیارمش بیرون رو خریدم‌.

در راه برگشت به خانه‌ی قدیمی با درخت‌ها، ساختمون‌های چفت هم، بستنی و آب‌میوه فروشی موردعلاقه‌م و صاحب سبیلوش، گل‌فروشی بزرگ روبه‌‌روی کوچه‌ پشتی، گربه‌ها، شیرینی‌فروشی دل‌بندم، پیاده‌روهای باریک و سر‌های گردالی ذرت‌مکزیکی‌ خداحافظی کردم.

الان سه پله رفتم مرحله‌ی بعد و بیشتر از قبل دارم با جهان روبه‌رو می‌شم، امیدوارم جهان نیز روش رو از من برنگردونه؛ باشه جهان‌جان؟