زندگیِ بین مرگی واژهی دومهدرازی بود که چهارسال قبل آفریدمش. زمستان بود، با هما قرار داشتم، پس از بغلها و کمی صحبت، پیشنهاد داد سری به ادکلنها بزنیم. پس از چندسال باز رایحهی خنک و کمشیرین آشنایی به ته دلم چنگ زد. بویی که یادآور روزها و حتی ثانیههای دلچسب در میان دنیادنیا سیاهی بود. اما من دیگر از آن بو خوشم نمیآمد. دورهاش در زندگی من به سر آمده بود و عمر خودش را کرده بود. با این حال خریدمش. نواری از کنفی دور گردنش گره زدم و روی تکه کاغذ ابری آویزان از آن نوشتم "زندگی بین مرگی آسمان" و سپردمش به دست فردی که عزیز بود و او خود نیز زندگی بین مرگی دیگری بود.
این روزها که جلادهای بلندگو به دست گرد مرگ را همه جا پاشیدهاند و اندوه مانند سوز زاگرس در وجودمان ریشه دوانده، تصمیم گرفتم باز کمی زندگی برای خودم بسازم. فرداروزی که آزادی بیاید و ما را در آغوش کشد، برایت از زندگیهای بین مرگی این روزهایم خواهم گفت.