۸ مطلب با موضوع «ایران» ثبت شده است.

زندگیِ بین مرگی واژه‌ی دومه‌درازی بود که چهارسال قبل آفریدمش. زمستان بود، با هما قرار داشتم، پس از بغل‌ها و کمی صحبت، پیشنهاد داد سری به ادکلن‌ها بزنیم. پس از چندسال باز رایحه‌ی خنک و کم‌شیرین آشنایی به ته دلم چنگ زد. بویی که یادآور روز‌ها و حتی ثانیه‌های دل‌چسب در میان دنیادنیا سیاهی بود. اما من دیگر از آن بو خوشم نمی‌آمد. دوره‌‌اش در زندگی من به سر آمده بود و عمر خودش را کرده بود. با این حال خریدم‌ش. نواری از کنفی دور گردنش گره زدم و روی تکه کاغذ ابری آویزان از آن نوشتم "زندگی بین مرگی آسمان" و سپردمش به دست فردی که عزیز بود و او خود نیز زندگی بین مرگی دیگری بود.

این روز‌ها که جلادها‌ی بلندگو به‌ دست گرد مرگ را همه جا پاشیده‌اند و اندوه مانند سوز زاگرس در وجودمان ریشه دوانده، تصمیم گرفتم باز کمی زندگی برای خودم بسازم. فرداروزی که آزادی بیاید و ما را در آغوش کشد، برایت از زندگی‌های بین مرگی این روزهایم خواهم گفت.

آذرماه بود که موفق شدم بلیتی را برای نمایش "تاریده‌تار از تبار دُت" بخرم و ببینم. روایتی از زندگی زنان جنوب که نوبت اجرایش به تهران رسید. البته من بیشتر به خاطر حس بودن در خانه به تماشای آن تئاتر سنتی و آشنا نشستم.

شخصیت دیکتاتور و زورگوی ماجرا، زنی به نام شاه‌زمان بود. نمی‌خواهم به توضیح و تفسیر نقش او بپردازم، حداقل نه در این مطلب. فقط، دیالوگی داشت که با فریاد گفت: «وسطی که باشی، له‌ می‌شی.»

کاش می‌توانستم با او صحبت کنم. آن‌موقع نفهمیدم چی به چیست و تنها دیالوگش را یادداشت کردم، اما الان با او مخالفم. چرا که این روزها وسطی‌ها وضعشان از همه بهتر است؛ به قول نرگس خاکستری‌اند! خاکستری هم که به همه رنگی می‌آید.

دولت‌مردان صورتی و گروهک‌های ماهیگیری هم که تکلیفشان مشخص است، می‌توانی کتاب "خود‌آموز دیکتاتور‌ها" را بخوانی تا بهتر بفهمی.

کاش معنی وسطی را برایم توضیح دهی، شاید منظورت میدان است؟ آخر مایی که آزادی زندگی کردن می‌خواهیم داریم له می‌شویم، ما که وسطی نیستیم شاه‌زمان!

از در جست‌و‌جوی معنی بودن، خسته‌ام. انگار این روزها واژه‌ها معنی و مفهوم خود را از دست داده یا به قیمتی که از آن بی‌خبرم، مبادله کرده‌اند.

 

پ.ن۱: چرا دولت‌مردان صورتی؟ همیشه تصورم از خوک‌های حاکم توی کتاب قلعه‌ی حیوانات، صورتی بود؛ نه کرمی یا رنگ دیگه‌ای.

پ.ن۲: معرفی‌نامه‌ای برای کتاب نام‌برده دارم که بعد آپلودش می‌کنم.

یکی از همسایه‌های ساختمان کوچه‌ی بن‌بست "ای ایران" می‌نوازد. پنجره را باز می‌کنم اما نمی‌توانم ببینمش. تنها یک پنجره‌ی باز می‌بینم. نوای "یار دبستانی من" از لابه‌لای شاخه‌های چنار به داخل اتاق می‌خزد.

این روزها صادق هدایت شده نقل مجلس ما، چون نسا دارد بوف کور می‌خواند.

صدای "سلطان قلب‌ها" در اتاق پیچیده. یکی از همسایه‌ها تشویق می‌کند. باز می‌روم دم پنجره، هوای سردی در صورتم می‌پیچد. پنجره‌های بیشتری باز شده‌اند. دختری می‌گوید: «باز "ای ایران" بنواز...»

نسا هر بندبندی که از کتاب می‌خواند، می‌پرسد: «قبلا هم توی کتابش همینطوری بود؟» و من می‌گویم: «فراموش کرده‌ام.»

نرگس پنجره‌ را در دروازه می‌کند و اتاق کاملا سرد می‌شود. در هودی‌ام فرو می‌روم، در خودم فرو می‌روم، در خیال فرو می‌روم و ناگهان همسایه به آرشه جان می‌دهد و شروع می‌کند به نواختن هر نت بلندی و باز به خود باز می‌گردم، به این من ‌بی‌فروغ. شعله‌ی امید من شده مثل شعله‌ی چراغ علاالدین قدیمی و شیشه شکسته، به پت‌پت افتاده، امروز و فرداست که خاموش شود.

نسا اعتراض می‌کند: «من باید بدون سانسورش رو بخونم.» نرگس تعجب می‌کند: «مگه بدون سانسور نیست؟ پس چطور همدیگه رو بوسیدن؟» جواب می‌دهم: «بوسه که ملاک نیست...» می‌پرسد: «پس چی باید باشه؟» می‌گویم: «خب مثلا عوض نکردن ماجرا!»

مانند روزهای جنگ، گوشی‌م را از حالت بی‌صدا در آورده‌ام که اگر خانواده و دوستان موفق شدند با من تماس بگیرند، تماس‌شان را از دست ندهم. البته آن روزها برقراری ارتباط آسان‌تر بود؛ شاید چون این روزها در اصل اهالی خانه به دنبال نان و دادی می‌گردند و نه مثل آن روزها مشتی همسایه‌ی بی‌محل به دنبال سیم و زری!

هرموقع با خانواده صحبت می‌کنم، غبطه می‌خورم که چرا آن جا نیستم که رگبار باران و شبنم گل‌ها را از نزدیک ببینم؟

مامان می‌داند من فعلا نمی‌توانم به خانه برگردم و مدام می‌گوید اگر اینجا بودی از دل باران بیرون نمی‌آمدی و از یک سو به نورا اصرار می‌کند که برای مدتی برگردند جنوب، آبجی‌خانوم هم از من می‌پرسد: «نمی‌‌توانی چندروزی بیایی شیراز؟» و در نهایت هیچ‌کدام‌مان به جایی برنمی‌گردیم و تماس‌های بعدی و همین صحبت‌های "حواسوت اَ خوت به".

البته من بسیار دلتنگ هردوجا هستم. امیدوارم این گرد غم مانع از باز کردن گره‌ی دلتنگی نشود.

از آخرین‌باری که در روزهای پایانی اسفند، سر صبح همه را کنار بساط پیک‌نیک قال گذاشتم، پی قارچ‌های چین‌خورده‌ی گلبهی را گرفتم و خودم را روی تخته‌سنگ گل‌سنگ‌زده‌ای رها کردم، چهارسال می‌گذرد.

اگر من و دنیا همت کنیم، می‌توانم پایان این زمستان چند روزی خانه باشم و مشغول به همان کارهای همیشگی اسفند و فروردین: گشت و گذار هرروزه در کوه و دشت و تماشای غروب از کوچه‌‌ی کوتاه کنار خانه که سرش به آفتاب می‌رسد...

پیش از این، من گارد محکمی در برابر استفاده از واژه‌های مطلق داشتم

اما الان

به جرات می‌تونم بگم همیشه

همیشه‌ی همیشه

افرادی هستن که موش بدوانن

افرادی هستن که لمیده و منتظرن آبی گل آلود بشه که ازش ماهی بگیرن

افرادی هستن که خودشون رو می‌ندازن وسط میدون و تنها کاری که بلدن (و البته هدفشونه)، خراب کردن هدف و خواسته‌های افراد دادخواهه

این افراد همیشه هستن و ما تنهاتر از چیزی هستیم که فکر می‌کنیم

دشمن دشمن ما، دوست ما نیست؛ چه مسلح و چه تسلیم...

امیدوارم فردا، نور از پنجره‌ی خونه‌ به درون بتابه.

بادی که در زمانه بسی شمع‌ها بکشت

هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

اینجا واژه‌ی "بکشت" آرایه‌ای نداره و دقیقا معنی "خاموش کرد" می‌ده.

تو زبون لاری هم برای "خاموش کردن" از مصدر "کشتن (واکُشتَه)" استفاده می‌شه.

مثلا: اِدَفا واکُشتَه نَدِیم. :) -----> این‌دفعه خاموش نمی‌شیم.

 

نکته‌نوشت: البته تو زبون لاری برخلاف شعر فارسی‌ای که بالا نوشتم، کشتنی که معنی کشتن (کُشتَه) و کشتنی که معنی خاموش کردن (واکُشتَه) می‌ده، از نظر نوشتاری، صرف و ادا کردن باهم تفاوت‌هایی دارن.

وسط این‌مبارزه، یادمون نره به روح‌مون توجه کنیم. اون‌هایی که زنده می‌مونن و پیروزی رو می‌بینن، دقیقا افرادی هستن که باید روحیه ساختن و تربیت مناسب و کافی داشته باشن.

     یادمون نره برای چی می‌جنگیم، یادمون نره که قراره زندگی کنیم، نه که فقط با غم و خشم گذشته دست و پنجه نرم کنیم و بشیم پدر و مادرهایی مثل خیلی از بزرگترهای خودمون.
     کنار هم بمونیم؛ به امید پیروزی!

 

     این رو انقدر نرم و لطیف ننوشتم که بگم من آرومم، درصورتی که از خشم مدام، سرم داره می‌ترکه و همه‌ش بیدارم! فقط مراقب خودمون و کناری‌هامون باشیم، قراره جوری بجنگیم که ارزشش رو داشته باشه. اون‌هایی که نابود می‌شن، نباید از بازمانده‌های ما باشن.


پس‌نوشت: شش‌قرنه که این‌وبلاگ رو دارم، فکرش رو می‌کردم اولین پست‌م برای ادامه‌ی وبلاگ‌نویسی این باشه؟ نه! :)