آذرماه بود که موفق شدم بلیتی را برای نمایش "تاریده‌تار از تبار دُت" بخرم و ببینم. روایتی از زندگی زنان جنوب که نوبت اجرایش به تهران رسید. البته من بیشتر به خاطر حس بودن در خانه به تماشای آن تئاتر سنتی و آشنا نشستم.

شخصیت دیکتاتور و زورگوی ماجرا، زنی به نام شاه‌زمان بود. نمی‌خواهم به توضیح و تفسیر نقش او بپردازم، حداقل نه در این مطلب. فقط، دیالوگی داشت که با فریاد گفت: «وسطی که باشی، له‌ می‌شی.»

کاش می‌توانستم با او صحبت کنم. آن‌موقع نفهمیدم چی به چیست و تنها دیالوگش را یادداشت کردم، اما الان با او مخالفم. چرا که این روزها وسطی‌ها وضعشان از همه بهتر است؛ به قول نرگس خاکستری‌اند! خاکستری هم که به همه رنگی می‌آید.

دولت‌مردان صورتی و گروهک‌های ماهیگیری هم که تکلیفشان مشخص است، می‌توانی کتاب "خود‌آموز دیکتاتور‌ها" را بخوانی تا بهتر بفهمی.

کاش معنی وسطی را برایم توضیح دهی، شاید منظورت میدان است؟ آخر مایی که آزادی زندگی کردن می‌خواهیم داریم له می‌شویم، ما که وسطی نیستیم شاه‌زمان!

از در جست‌و‌جوی معنی بودن، خسته‌ام. انگار این روزها واژه‌ها معنی و مفهوم خود را از دست داده یا به قیمتی که از آن بی‌خبرم، مبادله کرده‌اند.

 

پ.ن۱: چرا دولت‌مردان صورتی؟ همیشه تصورم از خوک‌های حاکم توی کتاب قلعه‌ی حیوانات، صورتی بود؛ نه کرمی یا رنگ دیگه‌ای.

پ.ن۲: معرفی‌نامه‌ای برای کتاب نام‌برده دارم که بعد آپلودش می‌کنم.

۳