۱۶ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است.

«داره برف می‌آد!»

ساعت ۱۷:۰۰ بود. نمی‌دونم مسیر ال شکل رو چطور پریدم. وقتی رفتم دم پنجره دونه‌های برف از بین شاخه‌های لخت چنار، تو حیاط‌خلوت فرود می‌اومدن.

بعد از ذوق اسبی و بغل کردن نرگس بابت بیدار کردنم، شیرکاکائویی درست کردم که مثل مال مامان نشد. باهم لیوان‌های غول‌مون رو برداشتیم و وقتی به حیاط رسیدیم، یک لایه‌ی خیلی نازک برف روی نیمکت‌ها رو پوشونده بود.

تا ترک کردن ابرها تو تاب نشستیم، با نیش‌های بازِ یخ‌زده شیرکاکائو‌ی ولرم خوردیم و گفتیم و گفتیم...

پس از چند ساعت ابرها‌ی بنفش برگشتن و الان کف حیاط به کیک نارگیلی تبدیل شده. :)

دلم نمی‌خواست زودزودکی یه پست دیگه بذارم که مطلب قبلی بره پایین.

اما حس اون‌موقع‌ها اومده سراغم که مهمون موردعلاقه‌م یک‌هو می‌‌زد روی زانوش و می‌گفت: «خب ما دیگه کم‌کم رفع زحمت کنیم...»

حالا که اینترنت رو دارن چکه‌چکه برمی‌گردونن، یعنی باز اینجا خلوت می‌شه؟ هرچند که خودم هم کم بودم و نهایتا ماهی یک بار پست می‌ذاشتم؛ اما بودم و می‌خوام بمونم. :)

لطفا اگر قرار نیست مثل این‌چندروز حضور داشته باشید، یک راه ارتباطی از خودتون به جا بذارید.

دیروز که از خواب بیدار شدم، شاد و شنگول به نرگس گفتم: «دیشب دیگه خواب ندیدم. ولی موقع صبحونه...»

با خنده حرفم را کامل کرد: «ولی موقع صبحونه یادت می‌آد چه خوابی دیدی، مثل دو روز پیش!»

حق با او بود؛ داشتم چای را هورت می‌کشیدم که یادم آمد:

"شب قبل‌ش، باز در خواب و بیداری از زیر پلک‌های نیمه‌باز به نور ضعیفی که از لابه‌لای پرده به داخل اتاق آمده بود نگاه می‌کردم، خودم در سرم نشسته بودم و می‌گفتم: «رامپل می‌گه جادو رو نمی‌شه کاملا نابود کرد. شاید امید هم جادویی باشه و کاملا نابود نشده باشه.»

بعد نور اتاق ناپدید شد و ناامیدی را دیدم که از جعبه پاندورا بیرون آمده بود و در یک دشت تاریک جولان می‌داد. من در تلاش بودم که مخفی بمانم و دیگر یادم نمی‌آید..."

داشتم فکر می‌کردم منطقی است که رامپل در خوابم باشد، چون از او صحبت می‌کردم. اما جعبه‌ی پاندورا؟ آخرین‌بار چندسال پیش چیزی درباره‌ش خوانده‌ام...

این خواب که بیشتر شبیه هذیان بود را گذاشتم پس ذهن تا فراموش شود.

• • •

پسین تصمیم گرفتم مجموعه کتاب "سه‌گانه‌ی نبرد" که دو سال است تار عنکبوت گرفته را بخوانم. تقریبا به نیمه‌ی جلد یک رسیدم. جایی که برای شکست اهریمن‌ها جعبه‌ی پاندورا را قرض گرفتند تا ناامیدی را به جان شیاطین بیندازند...

باید می‌ترسیدم؟ خواب دیدن ماجرای کتابی که هنوز نخوانده‌ام برایم عجیب است، اما غریب نیست. فقط کتاب را بستم و به نخواندن ادامه دادم.

 

پ.ن۱: رامپل استیلت اسکین یک جادوگر قد کوتاه از داستان‌های برادران گریمه و من بهش می‌گم وروره جادو.

پ.ن۲: جعبه‌ی پاندورا مربوط به اساطیر یونانه و وقتی پاندورا از سر کنجکاوی در جعبه رو باز می‌کنه، تمام پلیدی‌ها در دنیا پراکنده می‌شن و وقتی درش رو می‌بنده، تنها امید داخل جعبه باقی می‌‌مونه.

پ.ن۳: چون این رو تعریف کردم، احتمالا تا مدتی خواب‌ها باهام قهر کنن... :)

یک لحظه دوست داشتم نرگس رو صدا بزنم و بگم پاشو ببین نقطه‌ای که نصف شبی برای مامانم پیامک کردم، ارسال شده...

ولی مگه چه اتفاق شگفت‌انگیزیه

چقدر گناه داریم ما

دوباره اخم‌آلود نشستم تو تخت

و امیدوارم مامان خواب باشه و نصف شبی نگران نشه که یک دونه نقطه می‌تونه نشون‌دهنده‌ی چه بلای آسمانی‌ای باشه که بر سر من نازل شده :)

"برخلاف تصور غربی‌ها، قوانین تو با این هدف طراحی و تدوین نشده که تعیین کند «چه چیزهایی» مجاز یا غیر مجازند. اتفاقا برعکس، در کشور تو قوانین با این هدف طراحی و تدوین شده که تعیین کند «چه کسانی» مجاز و چه کسانی غیر مجازند."

• • •

کتاب "خودآموز دیکتاتورها" نوشته‌ی "رندال وود" و "کارمینه دولوکا" رو در یک روز داغ و خسته‌کننده‌ی امرداد، در حال برگشت از شیفت ۲۴ ساعته وقتی که از دست مدیر گروه رشته‌م عصبانی بودم و دلم می‌خواست به تیر چراغ برق تکیه بدم و از این دنیا کنده بشم، از طاقچه پیدا کردم.

کتاب تم سیاسی و طنزی داره و حدود ۱۰۰۰ صفحه‌ست.

تا جایی که خوندم و بهش فکر کردم، نمی‌تونم بگم دوستش داشتم (من طرز تهیه کوکی رو به طرز تهیه دیکتاتور ترجیح می‌دم) ولی می‌تونم بگم کتاب خوندنی‌ایه به‌ویژه اینکه انواع دیکتاتوری‌ها رو شرح داده و دقیقا این ویژگی‌ش برام جالب توجه بود. به‌خاطر همین بالاخره یک معرفی‌نامه‌ی خسته براش نوشتم.

هردوتا نسخه‌ی الکترونیکی و صوتی‌ش هم توی طاقچه بی‌نهایت هست که صدالبته بخش‌های مربوط به ایران سانسور شده‌ست.

(الان جاش بود یه نمکی بریزم‌ D: ولی حوصله ندارم.)

در اینجا می‌تونید تکه‌های منتخب کتاب رو بخونید.

آذرماه بود که موفق شدم بلیتی را برای نمایش "تاریده‌تار از تبار دُت" بخرم و ببینم. روایتی از زندگی زنان جنوب که نوبت اجرایش به تهران رسید. البته من بیشتر به خاطر حس بودن در خانه به تماشای آن تئاتر سنتی و آشنا نشستم.

شخصیت دیکتاتور و زورگوی ماجرا، زنی به نام شاه‌زمان بود. نمی‌خواهم به توضیح و تفسیر نقش او بپردازم، حداقل نه در این مطلب. فقط، دیالوگی داشت که با فریاد گفت: «وسطی که باشی، له‌ می‌شی.»

کاش می‌توانستم با او صحبت کنم. آن‌موقع نفهمیدم چی به چیست و تنها دیالوگش را یادداشت کردم، اما الان با او مخالفم. چرا که این روزها وسطی‌ها وضعشان از همه بهتر است؛ به قول نرگس خاکستری‌اند! خاکستری هم که به همه رنگی می‌آید.

دولت‌مردان صورتی و گروهک‌های ماهیگیری هم که تکلیفشان مشخص است، می‌توانی کتاب "خود‌آموز دیکتاتور‌ها" را بخوانی تا بهتر بفهمی.

کاش معنی وسطی را برایم توضیح دهی، شاید منظورت میدان است؟ آخر مایی که آزادی زندگی کردن می‌خواهیم داریم له می‌شویم، ما که وسطی نیستیم شاه‌زمان!

از در جست‌و‌جوی معنی بودن، خسته‌ام. انگار این روزها واژه‌ها معنی و مفهوم خود را از دست داده یا به قیمتی که از آن بی‌خبرم، مبادله کرده‌اند.

 

پ.ن۱: چرا دولت‌مردان صورتی؟ همیشه تصورم از خوک‌های حاکم توی کتاب قلعه‌ی حیوانات، صورتی بود؛ نه کرمی یا رنگ دیگه‌ای.

پ.ن۲: معرفی‌نامه‌ای برای کتاب نام‌برده دارم که بعد آپلودش می‌کنم.

آدمی هیچ‌وقت به جایی که بهش تعلق داره "نمی‌ره"، بلکه "برمی‌گرده"
اما به جایی که بهش تعلق نداره و صرفا با دلیل اونجاست، می‌ره؛ هربار فقط هی می‌ره...

دیشب سریال Once Upon a Time رو می‌دیدم...

تو یکی از سکانس‌ها، قبل از اینکه کشتی غرق بشه، مادر السا نامه‌ای نوشت، گذاشت داخل بطری و انداخت تو دریا که به دست دخترهاش برسه.

مثل آدم‌های اعصاب خردکن وسط ژانر فانتزی، داشتم با خودم فکر می‌کردم از کجا می‌دونی به دست اون‌ها می‌رسه؟

که امروز با چشم‌هایی پر از خواب، بیان رو چک کردم و با ارور مواجه شدم! و اجالتا رفتم ویرگول و با ذکر "من از اینجا خوشم نمی‌آد" خواستم ثبت نام کنم که دیدم از قبل اکانت داشته‌م! هیچ تصویری ازش تو ذهنم نبود، ولی اس‌ام‌اس‌هام رو چک کردم و دیدم بله، شهریور پارسال ثبت نام کرده بودم؛ بدون هیچ محتوایی! :)

عجیبا غریبا

خلاصه...پروفایلم رو به طور آشنایی تنظیم کردم، با این امید که دوست‌هام پیدام کنن. صدای دیشبم بهم می‌گفت از کجا معلوم پیدات می‌کنن؟

امید چیز عجیبیه، به آدم نور می‌ده و اون رو اسیر می‌کنه.

ولی احساس آرامش کردم که دیدم اینجا برگشته. لطفا باز قاطی نکن.

این روزها در هر چیزی که خودم رو دارم باهاش سرگرم می‌کنم یا اتفاقی باهاش مواجه می‌شم، وضعیت مشابهی وجود داره. اگه آقام یونگ اینجا بود می‌گفت: دچار پدیده‌ی همزمانی شدی.

یکی از همسایه‌های ساختمان کوچه‌ی بن‌بست "ای ایران" می‌نوازد. پنجره را باز می‌کنم اما نمی‌توانم ببینمش. تنها یک پنجره‌ی باز می‌بینم. نوای "یار دبستانی من" از لابه‌لای شاخه‌های چنار به داخل اتاق می‌خزد.

این روزها صادق هدایت شده نقل مجلس ما، چون نسا دارد بوف کور می‌خواند.

صدای "سلطان قلب‌ها" در اتاق پیچیده. یکی از همسایه‌ها تشویق می‌کند. باز می‌روم دم پنجره، هوای سردی در صورتم می‌پیچد. پنجره‌های بیشتری باز شده‌اند. دختری می‌گوید: «باز "ای ایران" بنواز...»

نسا هر بندبندی که از کتاب می‌خواند، می‌پرسد: «قبلا هم توی کتابش همینطوری بود؟» و من می‌گویم: «فراموش کرده‌ام.»

نرگس پنجره‌ را در دروازه می‌کند و اتاق کاملا سرد می‌شود. در هودی‌ام فرو می‌روم، در خودم فرو می‌روم، در خیال فرو می‌روم و ناگهان همسایه به آرشه جان می‌دهد و شروع می‌کند به نواختن هر نت بلندی و باز به خود باز می‌گردم، به این من ‌بی‌فروغ. شعله‌ی امید من شده مثل شعله‌ی چراغ علاالدین قدیمی و شیشه شکسته، به پت‌پت افتاده، امروز و فرداست که خاموش شود.

نسا اعتراض می‌کند: «من باید بدون سانسورش رو بخونم.» نرگس تعجب می‌کند: «مگه بدون سانسور نیست؟ پس چطور همدیگه رو بوسیدن؟» جواب می‌دهم: «بوسه که ملاک نیست...» می‌پرسد: «پس چی باید باشه؟» می‌گویم: «خب مثلا عوض نکردن ماجرا!»

مانند روزهای جنگ، گوشی‌م را از حالت بی‌صدا در آورده‌ام که اگر خانواده و دوستان موفق شدند با من تماس بگیرند، تماس‌شان را از دست ندهم. البته آن روزها برقراری ارتباط آسان‌تر بود؛ شاید چون این روزها در اصل اهالی خانه به دنبال نان و دادی می‌گردند و نه مثل آن روزها مشتی همسایه‌ی بی‌محل به دنبال سیم و زری!

هرموقع با خانواده صحبت می‌کنم، غبطه می‌خورم که چرا آن جا نیستم که رگبار باران و شبنم گل‌ها را از نزدیک ببینم؟

مامان می‌داند من فعلا نمی‌توانم به خانه برگردم و مدام می‌گوید اگر اینجا بودی از دل باران بیرون نمی‌آمدی و از یک سو به نورا اصرار می‌کند که برای مدتی برگردند جنوب، آبجی‌خانوم هم از من می‌پرسد: «نمی‌‌توانی چندروزی بیایی شیراز؟» و در نهایت هیچ‌کدام‌مان به جایی برنمی‌گردیم و تماس‌های بعدی و همین صحبت‌های "حواسوت اَ خوت به".

البته من بسیار دلتنگ هردوجا هستم. امیدوارم این گرد غم مانع از باز کردن گره‌ی دلتنگی نشود.

از آخرین‌باری که در روزهای پایانی اسفند، سر صبح همه را کنار بساط پیک‌نیک قال گذاشتم، پی قارچ‌های چین‌خورده‌ی گلبهی را گرفتم و خودم را روی تخته‌سنگ گل‌سنگ‌زده‌ای رها کردم، چهارسال می‌گذرد.

اگر من و دنیا همت کنیم، می‌توانم پایان این زمستان چند روزی خانه باشم و مشغول به همان کارهای همیشگی اسفند و فروردین: گشت و گذار هرروزه در کوه و دشت و تماشای غروب از کوچه‌‌ی کوتاه کنار خانه که سرش به آفتاب می‌رسد...