
دیروز که از خواب بیدار شدم، شاد و شنگول به نرگس گفتم: «دیشب دیگه خواب ندیدم. ولی موقع صبحونه...»
با خنده حرفم را کامل کرد: «ولی موقع صبحونه یادت میآد چه خوابی دیدی، مثل دو روز پیش!»
حق با او بود؛ داشتم چای را هورت میکشیدم که یادم آمد:
"شب قبلش، باز در خواب و بیداری از زیر پلکهای نیمهباز به نور ضعیفی که از لابهلای پرده به داخل اتاق آمده بود نگاه میکردم، خودم در سرم نشسته بودم و میگفتم: «رامپل میگه جادو رو نمیشه کاملا نابود کرد. شاید امید هم جادویی باشه و کاملا نابود نشده باشه.»
بعد نور اتاق ناپدید شد و ناامیدی را دیدم که از جعبه پاندورا بیرون آمده بود و در یک دشت تاریک جولان میداد. من در تلاش بودم که مخفی بمانم و دیگر یادم نمیآید..."
داشتم فکر میکردم منطقی است که رامپل در خوابم باشد، چون از او صحبت میکردم. اما جعبهی پاندورا؟ آخرینبار چندسال پیش چیزی دربارهش خواندهام...
این خواب که بیشتر شبیه هذیان بود را گذاشتم پس ذهن تا فراموش شود.
• • •
پسین تصمیم گرفتم مجموعه کتاب "سهگانهی نبرد" که دو سال است تار عنکبوت گرفته را بخوانم. تقریبا به نیمهی جلد یک رسیدم. جایی که برای شکست اهریمنها جعبهی پاندورا را قرض گرفتند تا ناامیدی را به جان شیاطین بیندازند...
باید میترسیدم؟ خواب دیدن ماجرای کتابی که هنوز نخواندهام برایم عجیب است، اما غریب نیست. فقط کتاب را بستم و به نخواندن ادامه دادم.
پ.ن۱: رامپل استیلت اسکین یک جادوگر قد کوتاه از داستانهای برادران گریمه و من بهش میگم وروره جادو.
پ.ن۲: جعبهی پاندورا مربوط به اساطیر یونانه و وقتی پاندورا از سر کنجکاوی در جعبه رو باز میکنه، تمام پلیدیها در دنیا پراکنده میشن و وقتی درش رو میبنده، تنها امید داخل جعبه باقی میمونه.
پ.ن۳: چون این رو تعریف کردم، احتمالا تا مدتی خوابها باهام قهر کنن... :)
آسمونی که منم
|
نوشته شده در يكشنبه ۲۹ دی ۰۴ ساعت ۰۱:۳۸ |
توسط آسمان
|
۴
دیدگاه