۶ مطلب با موضوع «خودنویس» ثبت شده است.

گونه‌هایم منجمد شده‌اند. شال جگوار را دور گردنم می‌پیچد. دستش را در جیب فرو برده و آیکاسش را بیرون می‌آورد: «می‌کشی؟» برف را از دست‌کش سیاهش می‌تکانم و می‌گویم: «نه، همینطوری هم قسطی نفس می‌کشم.» به قول مامان، همه‌شان یک زهرمارند. چشم‌هایش متعجب می‌شوند: «قسطی چطوریه؟» مانند اژدهایی یک حلقه از بخارْ دور خودم ها می‌کنم و به حرکات براونی ذرات ریز یخ خیره می‌شوم. نمی‌خواهم توضیح دهم. اصلا همین توضیح و تفسیر درباره‌ی نفس‌تنگی‌، نفس‌م را تنگ‌تر می‌کند. حالا می‌فهمم چرا برخی بیماری‌شان را مخفی می‌کنند، خب حوصله ندارند. چون اضطرابی که در سر نشسته، پا‌های بدقواره‌‌اش را در گلو دراز می‌کند، خاک کفشش را در ریه می‌تکاند و مقدمات سرفه‌‌های بیشتر را فراهم می‌کند. با شکیبایی نگاهش می‌کنم: «اینطوریه که اگر هوا سرد بشه، دود بخوره بهم، بوی تندی بشنوم، مضطرب بشم و فلان و بیسار، دیگه ریه‌م رو به خاموشی می‌ره؛ بهش می‌گن آسم آلرژیک.» با شیطنت نگاهم می‌کند: «یعنی چند وقت دیگه زنده‌ای؟» دوتایی می‌خندیم. خیالم آسوده می‌شود، اما چندان خوشم نمی‌آید کسی بیاید و با چیزی که زنده بودن را برایم نصفه‌نیمه کرده شوخی کند. از او دور می‌شوم: «نمی‌دونم، هرچی کم‌تر بهتر!» آن‌ سیگار سه سانتی‌‌ش را در جیب می‌گذارد، بساط مسخره‌بازی‌ش را جمع می‌کند و سعی می‌کند عاقل باشد. می‌گوید: «کی فهمیدی آسمه؟» که ای کاش سعی نمی‌کرد! در فاصله‌ی پنج قدمی‌ش می‌ایستم، برمی‌گردم و به او خیره می‌شوم. کی فهمیدم؟ پس از اینکه درآمدم را جمع کردم و لاکوتا خریدم‌. می‌خواستم فلوت سرخ‌پوستی یاد بگیرم‌؛ چون جادویی است، صدای طبیعت دارد، چون... دیگر مهم نیست. آب چاه در زمستان، مزرعه را مه‌آلود می‌کند. او همچنان منتظر است. با نگاهی بخار گرفته برمی‌گردم و به راهم ادامه می‌دهم: «پارسال»

از این فاصله کجی‌شان هموارتر است. دستم را دور می‌گیرم، روبه‌روی دریچه. نه؛ بند آخر انگشت‌هایم کج‌تر هستند!

مداد را از دهانم بیرون می‌کشد، دفتر را می‌چرخاند، کنجکاوی می‌کند که چرا برای دی‌ماه‌م صفحه‌ی ارزیابی نگذاشته‌ام؛ ارزیابی روزهای قیرگون.

شاعر می‌گوید از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن

می‌خندند، تا کی می‌توانم این خنده را ببینم؟ بال می‌زند و روی میز می‌نشیند. چرک‌نویس سیاه‌شده را از زیر دستم بیرون می‌کشد.

سرم را به دریچه‌ی سرد می‌چسبانم، آسمان نیلی است. به اجبار به کپه‌ی برف سفت‌شده‌ی کنار تاب خیره می‌شوم تا نگاهش را نبینم و نمی‌بینم. صدای نگاهش را می‌شنوم که گوشم را سرزنش می‌کند، بوی تلخش به ته زبانم می‌رسد...

ناگهان کاغذ بیچاره در هوا رقص بلاتکلیف می‌کند

بهمن که نیامده است بنیاد مکن

به گمانم فریاد بود...

آوازگویان می‌گوید اما تو می‌خواهی بنیاد کنی!

نه این آواز نیست، شروه است! چرا شروه‌‌هایت را با خود به امروز آورده‌ای؟

چون امروز سیاه است.

فردا چه رنگی است؟

تو می‌خواهی بروی، فردا هم سیاه است.

جای کجی‌ها در بالابلندی نیست؛ یک روزی آوار می‌شوند. انگشت‌هایم را تا بند آخر از سرش برمی‌دارم و در آغوش می‌گیرم‌ش.

لبه‌ی گلدان نرگس‌هایی که برایم آورده، می‌نشیند. باز همه چیز را یادآوری می‌کند. اگر بروی من تنها می‌شوم.

می‌دانم تنها می‌شود، اما تنهای تنها نه

غیظش می‌گیرد و می‌درخشد. هلال ماه از شاخه‌ی شاتوت آویزان می‌شود. با آن آدم‌ها؟ آن‌ها حس تعلقی به ما ندارند.

می‌دانم که غریبه‌اند، اما غریبه‌ی غریبه هم نه

غریبه‌ی آشنا؟

بیشتر آشنای غریبه...

هلال ماه پرواز می‌کند و دور حیاط می‌چرخد. مهی روی حوض را می‌پوشاند. سرانگشتی مه را هم می‌زنم...

زمزمه می‌کند بیش از این آشوب به پا نکن. از نوک انگشت‌هایم به سمت بند‌‌های کج می‌خزد و جای خالی مداد را پر می‌کند. همراهت می‌آیم.

تو به پایان نرسیده‌ای

یک روز پیدایت می‌کنم

کدام روز؟

پگاه روزی که دی نیست

آدمی هیچ‌وقت به جایی که بهش تعلق داره "نمی‌ره"، بلکه "برمی‌گرده"
اما به جایی که بهش تعلق نداره و صرفا با دلیل اونجاست، می‌ره؛ هربار فقط هی می‌ره...

مانند روزهای جنگ، گوشی‌م را از حالت بی‌صدا در آورده‌ام که اگر خانواده و دوستان موفق شدند با من تماس بگیرند، تماس‌شان را از دست ندهم. البته آن روزها برقراری ارتباط آسان‌تر بود؛ شاید چون این روزها در اصل اهالی خانه به دنبال نان و دادی می‌گردند و نه مثل آن روزها مشتی همسایه‌ی بی‌محل به دنبال سیم و زری!

هرموقع با خانواده صحبت می‌کنم، غبطه می‌خورم که چرا آن جا نیستم که رگبار باران و شبنم گل‌ها را از نزدیک ببینم؟

مامان می‌داند من فعلا نمی‌توانم به خانه برگردم و مدام می‌گوید اگر اینجا بودی از دل باران بیرون نمی‌آمدی و از یک سو به نورا اصرار می‌کند که برای مدتی برگردند جنوب، آبجی‌خانوم هم از من می‌پرسد: «نمی‌‌توانی چندروزی بیایی شیراز؟» و در نهایت هیچ‌کدام‌مان به جایی برنمی‌گردیم و تماس‌های بعدی و همین صحبت‌های "حواسوت اَ خوت به".

البته من بسیار دلتنگ هردوجا هستم. امیدوارم این گرد غم مانع از باز کردن گره‌ی دلتنگی نشود.

از آخرین‌باری که در روزهای پایانی اسفند، سر صبح همه را کنار بساط پیک‌نیک قال گذاشتم، پی قارچ‌های چین‌خورده‌ی گلبهی را گرفتم و خودم را روی تخته‌سنگ گل‌سنگ‌زده‌ای رها کردم، چهارسال می‌گذرد.

اگر من و دنیا همت کنیم، می‌توانم پایان این زمستان چند روزی خانه باشم و مشغول به همان کارهای همیشگی اسفند و فروردین: گشت و گذار هرروزه در کوه و دشت و تماشای غروب از کوچه‌‌ی کوتاه کنار خانه که سرش به آفتاب می‌رسد...

تا جناغ در کتاب فرو رفته بودم که به یک بارگی، همه جا پیش چشم‌هایم سیاه شد. در حالی که با خودم زمزمه می‌کردم من دیگر از تاریکی نمی‌ترسم، از تاریکی نمی‌ترسم، از تاریکی نمی‌ترسم؛ کورمال‌کورمال به حیاط رفتم. شرجی هوا همچو وزنه‌ای به نفس‌هایم آویزان شد. برق رفته بود و تا چشم کار می‌کرد، هیچ‌کدام از خانه‌ها سوی نوری نداشت.

آسمان صاف و بیدار بود و هلال نارنجی اول ماه از لابه‌لای پش‌های تیز نخل غروب می‌کرد.

با چشمانی تاریک به تالار برگشتم، بادزن حصیری را گذاشتم در آب تر شود و زیلوی تاخورده‌ی روی بشکه‌ی آب را برداشتم و حیران سیران در ایوان پهن کردم و همان جا دراز کشیدم. بادزن به آرامی در دستم می‌چرخید و خنکای نسیمش هوای داغ و مرطوب اطرافم را فراری می‌داد.

آسمان بالای سرم از ستاره جاراه نداشت؛ غلغله‌ی نور در تاریکی بود.

 

پ.ن: ۲۰ امرداد پارسال بود و من با خودم می‌گفتم هرسال همین‌موقع، همین آسمون و همین‌جا...

تو این مدت، آشوب بودم

قبل اومدن به تهران کاملا بابت اسکان، اضطراب داشتم
در حدی که وسوسه می‌شدم به یکی از دوست‌ها پیام بدم با پرداخت اجاره چند روز پیشش بمونم

اما مقاومت کردم، نمی‌دونم مقاومت یا لجبازی؟ چون نمی‌خوام کسی جور من رو بکشه، حتی اگر از نظرشون جور کشیدن نباشه...
بعد از اون، روز اولی که رسیدم خوابگاه (خوابگاه خودمون نبود)، رفتم یه اتاق گرفتم که با دوتا هم اتاقی‌هام باهم باشیم و غریبی کمتر اذیتمون کنه، فقط یک اتاق با این ظرفیت خالی داشت.

خلاصه اسامی رو دادم و رفتم بالا، برای اولین بار تو تهران احساس غربت دور و برم رو پر کرد. درباره اینجا، هیچ‌وقت پیش نیومده بود که با خودم بگم من دلم نمی‌خواد اینجا باشم!

من اصلا احساس خوبی نداشتم، جوری که نمی‌تونستم جلوی اشک‌هام رو بگیرم، تقریبا نفهمیدم تختم رو چطور چیدم...تختم؟ معلومه که تخت من نبود، فقط یک هفته قرار بود اونجا ساکن باشم و اونجا خوابگاه و اتاق من نبود، یک هفته در بهترین حالت!

یک هفته‌ای که اندازه چندماه گذشت...و تموم شد.

ما برگشتیم خوابگاه خودمون، اما همچنان نه اتاق خودم، اما باز هم خوابگاه خودمونه...
در بهترین حالت، یک هفته دیگه می‌تونیم بریم اتاق خودمون...
اما اگر خوابگاه قبلی هم بودم، باز بهتر از این بود که نیام تهران
خیلی بهتر از این بود که لار و شیراز بمونم
آدم‌ها واقعا چیکار می‌کنن؟ :)
من به دیوارها و آدم‌هاست که جایی می‌مونم، که اونجا رو غریب نمی‌دونم
من اینجا غریب نیستم
و چه حیف که دو‌سه‌نفر تهران نیستن
اگر بودن، اینجا یه خونه بزرگ می‌شد
اما من با خونه کوچک هم خوش‌حالم
مهم خونه‌ست