۶ مطلب با موضوع «اندیشه‌های بوق سگی» ثبت شده است.

دلم نمی‌خواست زودزودکی یه پست دیگه بذارم که مطلب قبلی بره پایین.

اما حس اون‌موقع‌ها اومده سراغم که مهمون موردعلاقه‌م یک‌هو می‌‌زد روی زانوش و می‌گفت: «خب ما دیگه کم‌کم رفع زحمت کنیم...»

حالا که اینترنت رو دارن چکه‌چکه برمی‌گردونن، یعنی باز اینجا خلوت می‌شه؟ هرچند که خودم هم کم بودم و نهایتا ماهی یک بار پست می‌ذاشتم؛ اما بودم و می‌خوام بمونم. :)

لطفا اگر قرار نیست مثل این‌چندروز حضور داشته باشید، یک راه ارتباطی از خودتون به جا بذارید.

جایی که من هستم داره بارون می‌آد
اگه توام زیر آسمون همین نزدیکی بودی، به صدای این بارون گوش می‌دادی، بوش رو می‌شنیدی و سرماش بین سلول‌هات نفوذ می‌کرد
اما نمی‌دونم کجایی، فقط می‌دونم دیگه نزدیکت نیستم
می‌تونم از هوای بهاری این‌روزها برات بگم، اما من و تو به هم چه...

شش سال پیش

همون روزهایی که متوجه حضور این تاریکی شدم

رفته بودیم مهمونی، با کلی بزن و برقص و بخند و ...

تو راه برگشت، ازم پرسید :«الان بهتری؟»

گفتم :«نه...»

با ناامیدی زمزمه کرد :«ای وای!»

ای وای زهره

ای وای...

پس از سالیان سال دست و پنجه نرم کردن با احساسات گوناگون،‌ الان می‌دونم که وقتی حالم خوب نیست و نیاز به تنهایی دارم، درواقع نباید تنها بمونم.
چون من همینطوریش هم آدم درونگرایی‌ام و درون خودم فرو رفته‌م! اون‌وقت اگر با حال بد تنها بمونم و مثلا پیاده‌روی نرم، دیگه سخت می‌شه از اون حالت بیرون بیام و درواقع تو تاریکی گم می‌شم.

 

این روزها، اون یه ذره آسمون قوی‌ای که گه‌گاهی فراموشش می‌کنم رو بابت رها نکردنم، باید در آغوش بگیرم...

متوجه شدم، بزرگ بودن یک‌مکان به‌معنای این نیست که ماهم اونجا، جامون می‌شه. :)

تا وقتی که به غباری بین ستاره‌ها تبدیل بشم، چند بار دیگه باید گرد مرگ رو از لباس زندگی‌م بتکونم؟