۴ مطلب با موضوع «کتاب» ثبت شده است.

"برخلاف تصور غربی‌ها، قوانین تو با این هدف طراحی و تدوین نشده که تعیین کند «چه چیزهایی» مجاز یا غیر مجازند. اتفاقا برعکس، در کشور تو قوانین با این هدف طراحی و تدوین شده که تعیین کند «چه کسانی» مجاز و چه کسانی غیر مجازند."

• • •

کتاب "خودآموز دیکتاتورها" نوشته‌ی "رندال وود" و "کارمینه دولوکا" رو در یک روز داغ و خسته‌کننده‌ی امرداد، در حال برگشت از شیفت ۲۴ ساعته وقتی که از دست مدیر گروه رشته‌م عصبانی بودم و دلم می‌خواست به تیر چراغ برق تکیه بدم و از این دنیا کنده بشم، از طاقچه پیدا کردم.

کتاب تم سیاسی و طنزی داره و حدود ۱۰۰۰ صفحه‌ست.

تا جایی که خوندم و بهش فکر کردم، نمی‌تونم بگم دوستش داشتم (من طرز تهیه کوکی رو به طرز تهیه دیکتاتور ترجیح می‌دم) ولی می‌تونم بگم کتاب خوندنی‌ایه به‌ویژه اینکه انواع دیکتاتوری‌ها رو شرح داده و دقیقا این ویژگی‌ش برام جالب توجه بود. به‌خاطر همین بالاخره یک معرفی‌نامه‌ی خسته براش نوشتم.

هردوتا نسخه‌ی الکترونیکی و صوتی‌ش هم توی طاقچه بی‌نهایت هست که صدالبته بخش‌های مربوط به ایران سانسور شده‌ست.

(الان جاش بود یه نمکی بریزم‌ D: ولی حوصله ندارم.)

در اینجا می‌تونید تکه‌های منتخب کتاب رو بخونید.

موش کور: بزرگ‌ شدی می‌خوای چجور آدمی بشی؟

پسر: آدم مهربون.

 

• پسرک، موش کور، روباه و اسب

وقت‌هایی در رابطه‌ام با توبیاس بود که احساس می‌کردم دارم جِنگا بازی می‌کنم.
چقدر می‌توانستم حرفم را ادامه دهم؟
اگر این را هم بگویم، آیا ممکن است همه چیز فرو بریزد؟ اگر به او بگویم واقعا چه حسی دارم، آیا دیگر تمام خواهد شد؟
کار وحشتناک و خسته‌کننده‌ای بود، چون هربار که تکه‌ای را در می‌آوردم و برج خراب نمی‌شد احساس می‌کردم برنده شده‌ام. اما فراموش کرده بودم که هدف بازی اصلا این است که برج بالاخره فرو بریزد. این داستان هربار تکرار می‌شد و تنها یک راه برای پایان بازی وجود داشت، فرو ریختن برج.
با این اوصاف چرا وقتی می‌دانم که در نهایت چیزی جز ویرانه برج برایم نمی‌ماند باید به بازی ادامه دهم؟

• ربکا‌ سرل

دیروز کتاب ۱۹۸۴، نوشته جورج اورول رو به پایان رسوندم.

​​با اینکه علاقه دارم، اما این‌سبک ادبیات رو زیاد نمی‌خونم.

قصد معرفی ندارم؛ چیزی که واضح و مبرهنه، اینه که ماجراها، قوانین، محدودیت‌ها، شکنجه‌ها و مخفی‌کاری‌ها؛ به‌طور آشنایی، برام غریب نبودن...

یعنی اتفاق‌ها اونقدر برای ما پیش اومده که از دور، با اولین‌جمله، با اولین‌واژه و... می‌تونیم تشخیص بدیم این هم شبیه فلان قانون ماست، اون‌ماجرا مثل پارساله، این مثل دیروزه، فلان کار نتیجه کارهای فلان مسئوله و و و...

جمله‌ای که نظرم رو جلب کرد و شدیدا من رو به فکر فرو برد، این بود:

«پندار مجرمانه به مرگ منجر نمی‌شود، پندار مجرمانه خود مرگ است.»

بعضی افراد تصور بر این دارند چیزی که تو ذهن می‌گذره تا وقتی عملی نشده، بدی یا خوبی‌ای نداره و تاثیرگذار نیست. من یه‌مخالف تمام‌عیارم. طرز تفکر این‌افراد اینطوریه که:

• تا وقتی همسرت کاملا تو رو ترک نکرده، نباید مشکلی داشته باشی که صرفا تو ذهنش با فرد دیگه‌ای باشه.

• اگر شخصی اندیشه کشتن تو رو تو سر می‌پرورونه، تا وقتی اقدام خاصی انجام نداده باید کنارش احساس امنیت کنی.

• اگر شخصی هنوز به تو فحش نداده، پس قطعا رفتارش متشخصانه‌ست و اعتراض تو به مزاحمت و آزار، پذیرفته نیست.

• وقت گذروندن با فردی که ازت خوشش نمی‌آد تا وقتی که بهت دهن‌کجی نکرده، نباید اوقاتت رو تلخ کنه.

شاید این‌مثال‌ها اغراق‌آمیز باشن، اما نه! این‌ها بخش کوچکی از حقیقت کاریه که طرز فکر به‌ تنهایی می‌تونه انجام بده.

 

پ.ن: هرچی تو بهار کتاب‌های سبک و بیشتر حال‌خوب‌کن مثل کتابهای لوسی مونتگمری و فونکه خوندم، تابستون رو با کتاب‌های سنگین‌تر سپری می‌کنم. این‌اتفاق هرسال تو شهریور پررنگ‌تره، شاید به‌خاطر شروع سال تحصیلی جدید و پدیده "استفاده از آخرین قطرات تعطیلات و آزادی" باشه...