(دارای خطر پیش‌نویس شدن)

˖ ۰۸:۱۳: "نون" می‌گفت استاد اندیشه وحشتناک سوال می‌ده و مباحثش هم قلمبه‌سلمبه‌ست. اما طبق پیش‌بینیم، زیاد طول نکشید تا کتاب "حقوق.../اندیشه اسلامی۲" رو بخونم. ۱۷ دقیقه دیگه امتحان شروع می‌شه و هنوز تو سالن وحشت دانشکده نشسته‌م و استخون‌هام دارن بندری می‌رقصن از سرما. کاش بیشتر لباس می‌پوشیدم...

⁠امروز اون لباس راه‌راه سفید_مشکی رو تنم کردم که ترم پنج  با "ز" سر کلاس فیزیوپاتولوژی پوشیده بودیم. یادمه یک راست از شیراز اومدیم سر کلاس! پالتوم رو در آورده بودم و خواب‌آلـــــــود نشسته بودم که استاد سرش رو کج کرد بتونه من رو در ردیف آخر رصد کنه. چند لحظه از تدریس دست کشید و گفت: «بچه‌ها یاد چی افتادید؟ آفرین؛ دالتون‌ها!» :)

˖ این شب‌ها خودم نمی‌خوابم و مسلما خواب نمی‌بینم. اما صبح شاهد از غیب رسید که به‌جاش می‌رم تو خواب بقیه! امیدوارم تو خوابشون آتیش به پا نکنم.

˖ ۵۰۰۰ تا برگ تو طاقچه داشتم که با بی‌خبری از کف دادم‌ (انگار باید تا پایان دی ازش استفاده می‌کردم) و آخرین دونه‌های اشتراک بی‌نهایتم از ساعت شنی درحال سرازیر شدن بود؛ داشتم می‌گفتم ســــوخت جگرم که دیدم آبجی‌خانوم برام اشتراک هدیه گرفته. دیش دیری دیری دیشانه ⁦⁦⁦⁠◍⁠•⁠ᴗ⁠•⁠◍

˖ بسیاربسیار از لحاظ جسمی، روحی و بقیه‌ی زوایا خسته‌ام و به همین دلیل، امروز رو برودت هوای آسمانی اعلام می‌کنم و بیوشیمی نمی‌خونم. می‌رم هدبند کی‌کی رو سر می‌کنم و پناه می‌برم به مداد HB و دفتر غولی طراحی.

 

پ.ن۱: همون سه ساعت سمبَل کردن هم زیاد بود. تیترها رو می‌خوندم کفایت می‌کرد.

پ.ن۲: این دیش‌ دیری دیری دیشانه رو "لوسی" تو انیمیشن طلسم‌شدگان می‌گفت. از اونجایی که با شخصیتش همذات‌پنداری می‌کنم، تو وجودم نهادینه شده و منم می‌گم.

پ.ن۳: خدا رو چه دیدی، شاید یه ذره ژنتیک هم خوندم.

پ.ن۴: امروز هم دلم برای شیراز تنگ شده، مثل بقیه‌ی روزها.