میگفت:
«اونجایی که میدونی
همه تلاشت رو کردی
همه حرفات رو زدی
حتی اگه تلاشت بینتیجه
و حرفات نشنیده مونده باشه
توی اون نقطه
شاید لبریز از غم باشی
ولی آرومی...»
رها کردم و الان
یک آدم اندوهگین آرومم
به زودی بهتر میشم...
میگفت:
«اونجایی که میدونی
همه تلاشت رو کردی
همه حرفات رو زدی
حتی اگه تلاشت بینتیجه
و حرفات نشنیده مونده باشه
توی اون نقطه
شاید لبریز از غم باشی
ولی آرومی...»
رها کردم و الان
یک آدم اندوهگین آرومم
به زودی بهتر میشم...
شش سال پیش
همون روزهایی که متوجه حضور این تاریکی شدم
رفته بودیم مهمونی، با کلی بزن و برقص و بخند و ...
تو راه برگشت، ازم پرسید :«الان بهتری؟»
گفتم :«نه...»
با ناامیدی زمزمه کرد :«ای وای!»
ای وای زهره
ای وای...
سلام مامان
آسمونت پررنگه :)
از کیشت کردن به غولغولک لُلُک دست برداشتم.
البته بهت نگفته بودم که هست
اما خب...
سلام بابا
نمیدونم خاطرت هست یا نه، اما ۶_۷ سال پیش، سر یک قضیهای بارها بهم گفتی با افراد متکبر و خودخواه، مثل خودشون باشم.
من نتونستم، تا الان...
الان دارم سعی میکنم بتونم
کمی تونستم و بعدش مغز خودم رو خوردم!
آره باباجان، احتمالا دختر کوچیکهت داره بزرگ میشه. :)
مدتها میترسیدم از اینکه دیگه ذوق و شوقم برنگرده
و خب، هیچوقت برنگشت
سعی کردم بهش فکر نکنم، نشد
اومدم خودم رو ذوقزده نشون دادم، نشد
کارهایی که قبلا موجب ذوقم میشدن رو انجام دادم، نشد
رفتارهایی که قبلا من رو سر ذوق میآورد رو دیدم، بازم نه...
شاید باید دیگه بیخیالش بشم، آره؟
شاید شوق و غنج دل زیاد هم مهم نباشه...